ما همه دچار دوچرخه ایم
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٩   کلمات کلیدی: دوچرخه،گنجعلی خان کرمان ،یزد،مازاری،حناسابی ،شاهرود،تکیه زنجیری ،اردستان، روزنامه همشهری

 

 

"ما همه دچار دوچرخه ایم.... متوجه ای؟؟!!! دچار!!!!"...این یک مجموعه غیر عمدی ست.من فکر می کنم همه ما دچار دوچرخه ایم.حتی وقتی خودمان را به ندیدن دوچرخه سوارها می زنیم....حتی وقتی در بهترین ماشینها نشسته ایم ،اگر خیال دوچرخه سواری در دشتی سبز از ذهنمان عبور کند گل لبانمان می شکفد

 اردستان-30 بهمن 1391

حتی وقتی فکر می کنیم اون لحظه های دو نفره با دوچرخه مال فیلمای فرنگیه....

 

این عکس دوچرخه خودمه.جودی.عضو خانواده منه.خانواده خود خود خودم....از شمال مثل گربه ای که بچه اش به دندون می گیره به دندون گرفتمشو آوردمش....گشت ارشاد تازه شروع به کار کرده بود.چند باری هم تو شمال کلانتری گرفته بودتم اما تذکر داده بودند به قانون نا نوشته ای ممنوعه و حواسم باشه گیره گشت نیفتم.تهران به بابا اکبر گفتم اگه من نتونم تو شهر خودم سوار چرخم بشم می رم از این خاک....یه نگاه ارتشی کرد و گفت با تو چه کار دارند ..... تو اصول رعایت کن کارتو انجام بده....من زدم به کوچه و دیدم که بابا تو ایوان سربازشو بدرقه می کرد....اونجا بود که فهمیدم بابا هم دچار دوچرخه ست... و به این ترتیب من و دوچرخه ام وارد معاشرت جدیدی با تهران شدیم...در تهران به مشکل قانونی ای بر نخوردم.....مردم هم مهربان بودند و هم مشوق...اما تهران تهران  دیگه و چرخ زدن با دوچرخه سخت سخت سخت عزیزیست...

شاهرود-تکیه زنجیری-5 فروردین 1388

کرمان-گنجعلی خان -26 فروردین 1392

کرمان-گنجعلی خان -26 فروردین 1392

کرمان-گنجعلی خان -26 فروردین 1392

کرمان-گنجعلی خان -26 فروردین 1392

کرمان-گنجعلی خان -26 فروردین 1392

یزد-مازاری (حنا سابی سنتی)-13 آبان 1391

یزد-بازار-11 آبان 1391

* عنوان از ویژه نامه دوچرخه روزنامه همشهری بلند کردم


 
نه به همین سادگی که می گذری
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٤   کلمات کلیدی: نان،مترو،فریدون مشیری ،احمد شاملو

 

وقتی استادم زنگ زد که :"می روی عکاسی از تونل های مترو،مثل همین حالا تحت تاثیر افسانه یوگونگ چینی بودم که کوه را جا به جا کرد و همین شد که قبول کردنم به دو ثانیه هم نکشید و من راهی این دنیای زیر زمینی شدم.من معمارم بیش از آنکه دغدغه ثبت تصویر داشته باشم ،در پی خلق چیزی هستم که قابلیت تصویر شدن را داشته باشد."نه به همین سادگی که می گذری" قصه کار و اندیشه انسانهایی ست که تلاش می کنند در این شهر پر هیاهو تو ساده تر و راحتتر به مقصد برسی.و بیش از آن قصه شخصی من است که با این پروژه سفری داشتم به لایه های پیازی درونی خودم.این قصه عکاسی است که پیش از آنکه پیگیر پروژه ای شود،پروژه پیگیرش شد.

عکسها در طول سال 89-90 از تونلهای پیش از بهره برداری گرفته شده است..

 

 

ورود

 

همیشه مثل بار اوله.وارد کارگاه که می شم احساس می کنم روی یه سن تاتر رو حوضی ام.همه  دست از کار می کشن و چند ثانیه ای بر اندازت می کنن و بعد تظاهر می کنن که مشغول به کار هستن.هر اشتباه من منجر به یه موازنه احساسی می شه.اونا می خندند و تفریح می کنن مثل یه زنگ تفریح افتخاری حتی در سکوتشون و من سخت به خودم می پیچم  و بغض می کنم حتی در سکوتم.

و این ماجرا شروع می شه..."نه به همین سادگی که می گذری"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از اون بالا عکس می خواستند.مهندس رهبر بزرگ کارکاه بود.بهم گفت بده من می رم بالا.....با خودم فکر کردم اگه کار منه پس خودم انجامش می دم....دوربین انداختم گردنم و شروع کردم بالا رفتن....

 

 

این همان عکسی ست که می خواستند.پایین را که نگاه کردم علاوه بر مهندس رهبر و مهندس خدمتی که مهندس مراقب من در تونلها بود پیمانکارهای دور و بر هم جمع شده بودند...

من و دوربینم سالم رسیدیم پایین اما حس تلخی در من ماند..هنوز هم که فکر می کنم  به چه کش و قوسی از داربست گرفتم و پایین آمدم  احساس بدی می کنم.حس بجه میمونی که سر پایین آمدنش شرط بندی شده تلخ و رنج آور است.اینجا تنها باری بود که از خودم به خاطر احترام نگذاشتن به خودم  رنجیدم.اما نمی دانم اگر به عقب برگردم بالا خواهم رفت یا نه....

 

از آن پس هر بار که به آنجا بازگشتم حس دو گانه ای با من بود....اولیش حس اینکه با نره شیری کشتی گرفته ام و دومی حس مادری که کامل شدن فرزندش را نظاره گر است

و حالا اینجا ایستاده. در حالیکه رد چهار چنگولی من را زیر پوسته بتونیش پنهان کرده

 

 

و سفر به دیگر سو ادامه دارد...

 

 

 

 

 

این فصل دیگری است
که سرمای‌ش از درون
درک صریح زیبایی را پیچیده می‌کند

 

دقیقا همین جا بود که در درونم  ندایی احساس کردم....ااحساس کردم فصل نوینی از جستجو در عکاسی ام گشوده شد.در ثانیه ای  بخشی از  خاطراتم  که مربوط به عکاسی بود دوره شد برایم.....دوره ای از زندگیم با گروههای عکاسی که بیشتر مطبوعاتی بودند و طبیعت گردها سفر می کردم.ا...بریم...هر بار که مینی بوس می ایستاد احساس می کردم مورچه های کار برای کسب بیشترین عسل  برای پیشی گرفتن از هم می شتابند.همه می خواستند  تصویری را ثبت کنند که دیگران ندیده اند... و من از این همه تنهایی بریدم....آن موقع ها بازی ساده ای بود برایم.بهترین کادر با عناصر زیبایی که به تنهایی هم زیبا بودند.درخت...کوه....آب .... دشت و اما ناگهان اینجا..... باید از میان خرده سنگها و آهن ها و ملاتها تصویری ثبت می کردم که هم ارزش زیبا شناسی اش را داشته باشد هم  به جزییات فنی آسیب نرساند.اینجا بود که  مرزهای  تعریف زیبایی و چیدمان و ترکیب بندی برایم تغییر کرد و وارد آزمون جدیدی  از چگونه نگریستن شدم.

 

 

 

به اینجا می گن گالری.همیشه انقدر روشن نیست ..... اینجا در حد عرض یه نفره و باید دولا راه بری.اینجا بالای همون قوس ها یا سقف طونله.....

نون از لای سنگ در میاد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و با سپاس از فریدون مشیری عزیز که می گفت :" ....من آخر روزی با دست تهی از دل این خاک گل بر می افشانم ...."


 
تهران-خانه هنرمندان،مهمان مردم خوب نیمروز
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳   کلمات کلیدی: نیمروز ،سیستان و بلوچستان ،عاشقها ،خانه هنرمندان

وارد که می شوم ،باور نمی کنم.می نوازند و می
نازند.احساس می کنم در یک مراسم آیینی قرار گرفته ام.احساس می کنم در هر حرکتشان
ستایش داستان آفرینش است و مهربانی و مهمان نوازی.دوربینم را آماده می کنم و به
دنبال راهی می گردم تا آنچه را که در من شور می آفریند تصویر کنم

عکسها مربوط به هفته فرهنگی سیستان و بلوچستان در بهار 90 است.از هر فرصتی برای حضور در میانشان استفاده کردم.احساس می کردم در میان یک خانواده بزرگ هستم.از شهر همه هم ولایتی ها می آمدند.حتی شبها که چراغها خاموش می شد با مردم و برای مردم می نواختند و پای می کوفتند.مهربان بودند و تمام تلاششان را در آن چند جمله ای که ردوبدل می شد می توانستی ببینی که می خواهند آن چهره خشنی که در فیلم ها سراغ داریم را با آنچه که امروز است پاک کنن.غذاها و صنایع دستیشان را دوست داشتم و انقدر سیستان و بلوچستانشان را دوست داشتند که سودای دیدار آن دیار از سر من بیرون نخواهد رفت مگر با دیدارش.

حضور عجیبی دارد.حواسم بهش است.انگار نه انگار که کجاست،شوری به پا می کند...اما هر بار که می دمد....هر بار که نگاهش می کنم.....احساس می کنم نجوای عاشقانه ای در گوش سازش زمزمه می کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عاشقها عجیبند.چه آنها که در شمال غربی،از خاک آذربایجان ،تار بر سینه می گذارند که از قلبشان بنوازند چه از جنوب شرقی که نای می دمند و هنگام خاموشی بر قلبشان می گذارند... عاشقها در این دنیا تنها بازماندگان اساطیرند.آنها که زبانشان به قلبشان راهی نیست.

امید به دیدار،خدا نگه دار


 
در آستانه:فضایی میان خانه و کوچه
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢   کلمات کلیدی:

دوستی دارم که می گوید کشف راههای تازه و تجربه فضاهای نو و شناخت مردم نیازی به درنوردیدن مرزهای بی شمار ندارد،جستجو را می توانی از کوچه آغاز کنی.....من اضافه می کنم جستجو در درون آدمی شکل می گیرد..."تابستان 91 بود که نوشتم:مارسل پروست می گه:"سفر برای اکتشاف دنیاهای جدید و بازدید از سرزمین های تازه نیست،بلکه یافتن چشم های جدید است.

بزرگ علوی یه "چشمهایش"نوشت که حالا حالاها دست به دست دنیارو می گرده

به مولوی فکر می کنم که تست لیاقتش درست پس داد و از شمسش نترسید وما حصل این بی پروایی چوپانی خلق شد تو مثنوی معنوی که دنیارو برای یافتن گنج خوابش زیر پا گذاشت و دست آخر اون گنجو پای درخت انگورخونه اش پیدا کرد و اینم به افتخار شیخ دوست سعدی که می گه:"بسیار سفر بایدتا پخته شود خامی

صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی"

من هنوزنمی دونم پرتغال فروش قصه کدوم وری رفت؟"اما این پست تقدیم به همون دوسته که به نفس جستجو اعتقاد داره.

بهش می گم باغ پشت خانه.بچه که بودم از دیوار ردم می کردن و با بچه های همسایه تو حیاط بازی می کردیم.بچه ها رفتن و حیاط مونده و دلخوشی من به اینکه هنوز پنجره آشپزخانه خانه مان رو به درختان باز می شود

نمای حیاط از ایوانم.اینجا گوشه من است.صدای اذان که شب می آید مهمان گلدانهایم می شوم.کف بالکن که می نشینم احساس می کنم آسمان مهربانتر نگاهم می کند.اینجا زاویه من است.سنگ صبورم و قبایم که نگرانیها و غصه هایم را درونش بپیچم تا بتوانم ادامه بدهم.

رو به کوچه

ژاک برل در قطعه ای از شعرش می گوید:"برایت آرزو میکنم که با آواز پرندگان بیدار شوی

و با خنده ی کودکان..."این تجربه هر روز من است....شادی من و گنج پنهانم

بلبل خرما...گاهی هم سار می آید...اما هنوز ندیده ام نوکی به دانه بزنند.می آیند به قمری ها و کبوترها و من که مشتاق بودنشانم، نگاه می کنند و می روند...

نماینده های گلدانهای ایوان

حیاط پشتی....دیدن بازی سایه های پله فرار بر دیوار برایم همیشه تازه و هیجان انگیزه...انگار شاهد معاشرت خورشید با ساختمان هستم....به خودم می گویم باشد که آفتاب گسیخته اش دارد....