سفر از من باز نمی گردد
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٢   کلمات کلیدی: سفر

تعطیلات تموم شده و تقریبا برگشته ایم به روز مرّگی های همیشه.

ماجرا همین جاست که شاعر می گه "از سفر باز می گردم،سفر از من باز نمی گردد"

این بار همین را می خواهم بنویسم.

سفر تمام شدنی نیست.در شهری که هستید،در مسیری که از مبدا به مقصد طی می کنید سفر کنید و نسبت به کشفیاتتان بی تفاوت نباشید.....

کریستوفر الکساندر می گه:"آنچه در شهر رخ می دهد،برای ما رخ می دهد.اگر این روش نتواند کلیت را ایجاد کند،ماییم که لطمه می خوریم"

 

 

علامت و نشانه های بسیاری اطراف ما وجود داره که از خلقیات ما،علاقه مندیها و آرزوهایمان می گویند.توجه به آنها کمکمان می کند خودمان و دوربرمان را بهتر ببینیم و بشناسیم.بهتر دوست داشته باشیم

 

 

یکی از دوستانم می گفت معمولا رسم بوده زرتشتی ها در حیاط خانه شان سرو می کاشتند

 

 

علاقه به گیاه و جایی که آفتاب داشته باشد...حتی برای گل های مصنوعی

 

و پرنده ها.....

 

 

 

تماشای مردم مهم است.با شما به عنوان غریبه چگونه رفتار می کنند؟چه ساعتی چه گروههایی از مردم بیرون از خانه اند و با چه پوششی؟مردی که با پیرجامه معروف ایرانی نشانش در کوچه است پس کوچه را به اندازه خانه اش اندرونی می بیند.یا 9:30 صبح جمعه وقتی همه اهل محل بیرونند و در گپ و گفت یعنی این خانه ها کنار هم خانه بزرکتری تشکیل داده ست.

 

 

 


 
تکیه زنجیری - شاهرود
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٢   کلمات کلیدی: تکیه زنجیری،شاهرود

تکیه زنجیری شاهرود را 5 فروردین 88 دیدم.مردم محلی می گفتند زمان شاه دیوارهایش نشست کرده بودند با زنجیر به درخت می بندنش .... حکایت عجیبی ست...درخت،دیوار،زنجیر

 

 

 

 

 

 

 

درخت . زنجیر . دیوار....آبادانی ....فرو نریختن دیوار....حکایت عجیبیه

 


 
بگو با من چه می بینی - برای روز هفتم
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٦   کلمات کلیدی: شفیعی کدکنی،ابوالحسن خرقانی ،بایزید بسطامی،تاریخانه دامغان ،گردشگری ادبی

 

 

 

در آستانه:

سال 87 روی پایان نامه ام کار می کردم."خودآی خانه"حکایت یک سقاخانه بود.حنّا،هم روی پایان نامه اش کار می کرد."خدایخانه"حکایت پیشنهادی بود برای نو نوار کردن مقبره شمس تبریزی در خوی.در خلال گفتگوهایی که می کردیم و اطلاعاتی که رد و بدل می کردیم به مطلبی بر خوردیم که هیچ کجا هنوز منبعی برایش نیافته ام که بگویم معتبر هست یا نه.ولی ما معتبرش گرفتیم.

گفت برای ما که روزی ارسطو به خواب سهروردی می آید که زیارت قبر سه کس بر هر انسان زنده ای واجب است.بایزید بسطامی،ابوالحسن خرقانی و منصور حلاج.

برای منصور که قبری وجود ندارد.عطار می گوید خاکسترش را به آب دادند....هنوز هم مثل همان موقع فکر می کنم تعبیر زیارت خاک منصور می شود:"بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین"

*عکس مربوط ایوان مجموعه بایزید است.

ما در بهار 88 راهی سفر شدیم.بار پیش گفتم سفر را بنویسیم.این بار می خواهم بگویم برای سفر بخوانید.سفر فقط جابه جایی نیست.در را باید زد که گشوده شود به رویتان.

برای این که احساس کنم این سفر برای من است با خود عهد کردم  پیش از سفر از تذکره االاولیای عطار،خراقانی و بایزید را بخوانم.

و ما راهی جاده شدیم.پنج فروردین تا هفت فروردین-سفر به دیگر سو

 

5فروردین :با با یزید بسطامی

 

از این مجموعه عکس بسیار داشتم....اما بیش از هر عکسی آرزو می کنم تجربه حضور در یک روز بهاری در آنجا برایتان اتفاق بیفتد....عطش می زاید این باده

 

 

 

 

زاویه یا خلوت خانه بایزید.ما خوش شانس بودیم که نمی دونم  چطور شد که کلید دارش درو باز کرد و گذاشت توش کمی باشیم....فکر کنم عطار پا در میونی کرد.

 

 

 

سقف

 

 

6 فروردین:مقبره شیخ ابوالحسن خرقانی

 

 

 

 

 

 

اما روز هفتم:تاریخانه دامغان

 

اونچه که همان موقع از این سفر نوشتم براتون می زارم:"سومین روز سفر ماست.هفت فروردین.من و حنّا و سعیده و تاریخانه دامغان.

 

"تاری" یعنی خدا،تاریخانه می شه خدایخانه.این بنا از اولین مساجد ساخته شده در ایران...تاریخ معماری ماجرای تازه تری از این بنا نداره ولی ما به این خاطر اونجا نبودیم.

ا گه در اونجا رو باز کنی با این اعتقاد که اینجا خانه عشقه و جایی که به قول حنّا،اوستا بنّای معمارش یه"الّله"گفته و آجر رو آجرش گذاشته،تازه می  فهمی اینجا خیلی بیشتر از اونی که تاریخ می گه حق به گردن ما داره...

خونه خداست...جایی که به عشق یه امید تازه ساخته شده...به نام خدا...اینجا هزار سال قصه از ضیافت خداوندگاری و دلدادگی بنده داره...اینجاست که قلبت تو دهنت گوم گوم می کوبه...اینجاست که می فهمی چرا همایی در محضر حکیم توس می گه "موزه از پایت بکن"...اینجاست که می فهمی چه دیار اسرار آمیزی ست دیار اشک...

 

(تصویر قدیمی ای که بر دیوار بود)

 

 

بماند بودن آدمهایی که دنبال تاریک خونش می گشتند و بماند اونچه که به حنّا گذشت در دو رکعت نماز عشق پای منار یا به سعیده در محراب..."گفت ناید بر زمان آنچنان که منم..."

از من به شما نصیحت،وقتی نمی دونی کجا می ری به جایی هم نمی رسی.اگه گذرتون اونجا افتاد و مثل ما احساس کردین اینجا کم از "خونه خدا"نداره،از در آوردن کفشهاتون خجالت نکشین.از اون دو رکعت هم هر گوشه که طلبید برای دلتون دریغ نکنین،اینجا همون جایی که نباید "یار به دنیا فروخت"،اینجا نگاه سنگین هیچ کس ارزش اینو نداره که این لحظه های ناب از خودت دریغ کنی.اینجا همونجایی که وقتی از شیخ خرقان می پرسند:"نشان بندگی چیست؟"می گه:"آنجا که منم همه نشان خداوندی ست."

 

 

اما این قصه هنوز ادامه داره...من یک بار دیگه به تاری خانه فراخوانده شدم

هشتم فروردین 1392

عکسهای اینجا به بعد،قصه دیدار من است با تاریخانه در نوروز 92

 

 

 

 

سفر ادامه دارد و بهار با تمام وسعتش
مرا که مانده ام به شهر بند یک افق
به بی کرانه می برد- بخشی از شعر دکتر شفیعی کدکنی-

 


 
اندک جایی برای زیستن - پناهگاه وفا
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٤   کلمات کلیدی: پناهگاه وفا

سلدا که با من تماس گرفت که به پیشنهاد یکی از دوستانش پول جمع کنیم و یه سر بریم پناهگاه وفا،اولین چیزی که از ذهنم گذشت این بود که این همه آدم احتیاج به کمک و حمایت دارند اما نه نگفتم و به این ترتیب بود که ما،3 فروردین راهی پناهگاه وفا شدیم

   

 

 

از ماشین که پیاده شدیم ،سگها دور مون گرفتند.دو تاشون دستاشون گذاشتن رو شونه هامو رو دو پا ایستادن.عمو داور همیشه می گه از سگها نباید ترسید،مثل اسبها اگه بفهمند می ترسی،کارت تمومه.راه رفتن روی برف هم همینه....اگه پات بلرزه،زمینت زده

 

عکسها،حاصل همکاری من و مهندس سلدا حبیبی هست.

 

 

 

 

غمگین اند..غمگین

 

 

 

 

 

 

 

 

آنجا که هستیم،ناگهان سگها شروع به پارس می کنند.از مسئولشان می پرسم ماجرا چیست؟می گوید:آنها چیزهایی می فهمند که ما نمی فهمیم.می گفت بار قبلی که سر و صدا به پا کرده بودند معلوم شده که زمانی بوده که شهرداری سگهای خیابانی دیگری را از زندگی معاف می کرده.

 

 

 

کمک فقط نقدی یا فقط غذا بردن نیست ،وقتی می خواهی حضور بی تکلف داشته باشی  راههای ساده  بسیار است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اسم این سگ برفی است.یکی از مسئولان می گوید سگهایی که خودمان می آوریم اسم برایشان می گذاریم.عاشق بازی است.هر بار که توپ را پرت می کردیم او دوان می رفت و باز می آوردش.اما نه پیش ما،یک جایی برای خودش می رفت می گذاشت

 

 

 

 

 

 

موقع رفتن اون مقدار استخوانی که از طباخی گرفته ایم را با شرمندگی به این آقا می دهیم.می گوید طوری نیست،بار اولی که خودم آمدم 6 بسته ساقه طلایی آورده بودم

 

 

 

 

 

 

این سگ دست چپش قطع شده بود.روی دو پانشست و نگاهم کرد.نوازشش که کردم سرش را روی بازویم گذاشت.

من همیشه می گویم برای حرف زدن کلمه ها آخرین ابزار هستند

 

 

www.vafashelter.com

 

و چون قصه بدین جا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از قصه فرو بست ....

 

 

 


 
سفر به دیگر سو
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢   کلمات کلیدی: اسفراین،ارگ اسفراین،قلعه بلقیس،پارک سالوک ،مقبره شیخ آذری،خانه کمال الملک

نقل قولی از شفیعی کدکنی همیشه توی گوشم زنگ می زنه:"شاگرد خوب اونه که وقتی 3 گوشه از اتاق نشونش بدی،واسه گوشه چهارم منتظر تو نمونه"

به نظر من این یک اصله.اصلی برای شناختن دور و برمون.برای تداوم جستجو.به همین خاطر در ارایه مطالب این وبلاگ همواره سعی کردم روایتگر قصه خودم باشم.به نظرم سوال ایجاد کردن خودش مهم تر از جواب دادنه.

اولین پست امسال از بخش کمتر شناخته شده ای از خراسان شمالی شروع می کنم.بخشی از سفر بی نظیر عید پارسال .

تصاویر راوی راهیستکه از نیشابور خارج شدیم،شبی مهمان اسفراین بودیم و از پارک سالوک راه به بجنورد یا بیژن گرد حکیم فردوسی بردیم.

 

 خانه کمال الملک

تصویری از اسفراین نداریم.شب هنگام رسیدیم.شهر تاریک بود.در بلواربزرگ شهر جایی برای اسکان مسافران در نظر گرفته شده بود.امن بود اما حس تاریکی از هر صدایی ترس می آورد و بااااااااد که فردایش مردم می گفتند بی سابقه بوده و نیمه شبان همه چادر خوابهارا پناهنده به ماشین هایشان کرد.

 

فردا صبح:

مقبره شیخ آذری

 

 

 

 

تاریخ عاشقانه های مردم کوچه و بازار

 

 

 ارگ اسفراین

قلعه بلقیس

 

 

 

 

 

پارک سالوک

 

 

 

 

 

پدرم همیشه می گوید فرق ما با فرنگی ها این جاست که آنها وقتی به سفر می رفتند،هیچ که نداشتند یک دفترچه جلد چرمی و قلم همراهشان بود.سر از دیگ قبایل آدمخوار هم که در می آوردند ،مقدار نمک و فلفل برای طبخ آدمی را می نوشتند.گرچه خودشان خورده می شدند اما دفترچه شان کنار دیگ برای نفر بعدی می ماند ولی ما یک حمام درست می کردیم که بایک شمع کار بهداشت شهری را راه می انداخت ،اما وقتی از کار افتاد هیچ کس نتوانست سر از کارش در بیاورد.

این بیش از اینکه افتخار داشته باشد ،اندوه تاریخی دارد.ما مردمی هستیم که دانش را برای خودمان حبس می کنیم.

و با همین قصه ها بود که نوشتن درد من شد.

 

می خواهم دعوتتان کنم که شما هم بنویسید.نوشتان کمک می کند بهتر ببینید.تجربیات من در سفر می گوید هرگز انقدر زمان ندارید که در لحظه یادداشت بردارید،اما در لحظه می توانید به همه آنچه که فکر می کنید ارزش نوشتن دارد فکر کنید و به خاطر بسپارید.بر خلاف مطالبی که در گوشه کنار می خوانم مبنی بر توصیه هایی که بی مطالعه به سفربروید و از جاهایی که همه معمولا بازدید می کنند مثل موزه هاو بازارها و ....پرهیز کنید،می خواهم بگویم  حتما با آگاهی به سفر بروید.راجع به آنجا که قدم در آن می گذارید شناخت داشته باشید.شناخت است که علاقه می آورد و مهربانی.برای دوست داشتن خودمان،خانه مان و خاکمان باید خوب ببینیم،بخوانیم و بنویسیم.