زیر گذر چهاراه ولیعصر
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۸   کلمات کلیدی: گروه بیشه،معماری و فرهنگ ،چهرراه ولیعصر

از مرداد ،دست کم تا مهر ماه ،هفته ای 5روز از چهارراه ولیعصر رد می شم.هفته ای 5 روز مردمی تماشا می کنم که تمام تلاششون می کنن که از زیر گذر نرن و من هم جزو همین آمارم.هر بار تماشایشان ایده های تازه ای برایم به ارمغان می آورد... 

پست امروز گروه بیشه رو بهانه می کنم تا بهانه ای بشه برای دعوت شما به نوشتن...خوب دیدن و امید به بهبودی

http://www.bishehgroup.ir/post/22


 
حکایت شبِِ روز دوم-31/2/1393
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦   کلمات کلیدی: شیراز،مهرداد ایروانیان،پارک چمران،باغ دلگشا، ،مرکز گردشگری

گفتم هنوز تموم نشده...

کاخ گردی ما رو در این پست می تونید ببینید

http://bakheh.persianblog.ir/post/57/

اما شب رسیدیم به شهر،رفتیم هتل رخت و لباسی عوض کردیم و محمد باغبان ،ملقب به ترک شیراز هم به ما پیوست.

از باغ دلگشا شروع کردیم

 

 

 عکس یادگاری..خسته ایم اما هنوز شادمانه در سفریم

 

 

 مبلمان شهری برای من همیشه جذاب بوده ...

 پارک کوهی

 پارک چمران یا چهار فصل.کار مهرداد ایروانان و جدا از اینکه من معماری این استاد خیلییییییی دوست دارم ،برام جالبه که توی شیراز همه می شناسنش.این برای معمار اونم تو ایران با معماری بسیار متفاوت از اونچه که در بازار رایج هست خیلی حسنه.

 

 

 

 

 

درسته که تاریکه.....اما به پایین عکس خوب نگاه کنید.یادمه که جمعه بود و 12 شب که این خانواده تازه رسیدن.از ترک شیراز پرسیدم اینجا شنبه ها سر کار نمی رن؟خندید و گفت :"وِلش کن آموهااا....کی حالشو داره"

 

 

 

همون سال بود یا سال قبلش که این مرکز گردشگری،برنده جایزه معمار شد.

یک عکس خانوادگی از برنده جایزه معماری و خلق و خوی ایرانی

به هر حال دیگه...خوشا شیراز وضع بی مثالش....اون درخت بتن فلزی هم کار جالبی بود

 

و ما تموم شده ،نیمه شبان رد کرده به هتل برگشتیم تاااااااااا فردا و یه ماراتن تازه تماشا


 
فراخوان بحران آب
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٠   کلمات کلیدی: کیارش اقتصادی،بحران آب


 
سرود پنجم سرود آشنایی های ژرفتر ست-حکایت روز دوم
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٧   کلمات کلیدی: شیراز،کاخ سروستان،کاخ فیروزآباد،قلعه دختر ،درخت بِنه،درخت بادام کوهی ،کنتو،سفزنامه،

 

 

سرود پنجم سرود آشنائی‌های ژرف‌تر است.
سرود اندهگزاری‌های من است و
اندهگساری او.
نیز
این
سرود سپاسی دیگرست
سرود ستایشی دیگر:
ستایش دستی که
مضرابش نوازشی‌ست-
و هر تار جان مرا به سرودی تازه می‌نوازد ( و این سخن
چه قدیمی‌ست!)
دستی که همچون کودکی
گرم است
و رقص شکوهمندی‌ها را 
در کشیدگی سرانگشتان خویش
ترجمه می‌کند.
آن لبان
بیش از آن که گیرنده باشد
می‌بخشد. 
آن چشم‌ها 
پیش از آن که نگاهی باشد
تماشائی‌ست.
و این 
پاسداشت آن سرود بزرگ است
که ویرانه را
به نبرد با ویرانی به پای می‌دارد. 
لبی 
دستی و چشمی
قلبی که زیبائی را
در این گورستان خدایان
به‌سان مذهبی
تعلیم می‌کند 
امیدی
پاکی و ایمانی
زنی
که نان و رختش را
در این قربانگاه بی‌عدالت
به رخی محکومی می‌کند که منم.

 ....

 

4 روز سفر و هر روز سفر مستقل خودش.من می خوام از روز دوم شروع کنم-

خانه اول:قلعه دختر

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خانه دوم:شهر گور یا همان اردشیر خوره

 

 

خانه سوم:کاخ فیروز آباد

 

جستنش را پا نفرسودم:
به هنگامی که رشته دار من از هم گسست
چنان چون فرمان بخششی فرودآمد.-
هم در آن هنگام
که زمین را دیگر
به رهائی من امیدی نبود
و مرا به جز این
امکان انتقامی
که بداندیشانه بی‌گناه بمانم!
جستنش را پا نفرسودم.
نه عشق نخستین
نه امید آخرین بود
نیز
پیام ما لبخندی نبود
نه اشکی.
همچنان که،با یکدیگر چون به سخن درآمدیم
گفتنی‌ها را همه گفته یافتیم
چندان که دیگر هیچ‌چیز در میانه
نا گفته نمانده بود.

 

 

 

 

 

 

 

برای تجربه درک مجازی مقیاس بنا کافیست قد بچه هارو تا طاق نسبت ببندید 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 این عکس ببینید. همین تناسبات عرصه ای هم در قلع دختر داریم.این تشابه ها،چه در تناسبات ،چه در تزیینات و فرم های گنبدها و شکل طاق ها بسیار جالبند.اینجا همین قدر که بگویم این عناصر را هر جا دیدید شک نکنید پای معمار ی پارتی ،به قول استاد پیرنیا وسط است.

 

 

خانه چهارم:کاخ سروستان،کاخ بانو

 

خاک را بدرودی کردم و شهر را
چرا که او،نه در زمین و شهر و نه در دیاران بود.
آسمان را بدرود کردم و مهتاب را
چرا که او،نه عطر ستاره نه آواز آسمان بود.
نه از جمع آدمیان نه از خیل فرشتگان بود،
که اینان هیمه دوزخند
و آن یکان
در کاری بی‌اراده
به زمزمه‌ئی خواب‌آلوده
خدای را
تسبیح می‌گویند. 
سرخوش و شادمانه فریاد برداشتم:
((-أی شعرهای من،سروده و ناسروده!
سلطنت شما را تردیدی نیست
اگر او به تنهائی
خواننده شما باد!
چرا که او بی‌نیازی من است از بازارگان و از همه خلق
نیز از آن‌کسان که شعرهای مرا می‌خوانند
تنها بدین‌انگیزه که مرا به کند فهمی خویش سرزنشی کنند!-
چنین است و من این را،هم در نخستین نظر باز دانسته‌ام.))

 

 

 

 

 

http://www.beinabein.com/post-167.aspx

تصاویر جدیدتر ،از بهار 93 از این کاخ در لینک بالا،متعلق به وبلاگ آقای گائینی هست.

در حقیقت پست ایشون دوباره نوشتن از این سفر در من زنده کرد.

من همیشه به یه ماجرا به شکل یه ساختار نگاه می کنم.سفرنامه نویسی ماجرایی که جزییات سفر+سفرنامه نویساش ساختارشو تشکیل می دهند.این یه اتفاق فردی محض نیست اگرچه در دلش ریز ماجراهای ریز،سفرهای درونی و اکتشافات درونی هم می تونه داشته باشه.وقتی یه ماجرایی رو از نگاه چند نفر ببینی بیشتر می شناسیش و خواهی نخواهی افق دیدت گسترده می شه.یاد می گیری حرفهارو بشنوی بدون اینکه کلمه ای رد و بدل بشه و در یه ساختار درست کار کردن و از هم خبر داشتن باعث می شه از اتلاف وقت و موازی کاری جلوگیری کنی،یه جهش ژنتیک جمعی صورت بگیره و از قهرمان پروری انفرادی که همه چی بندازی سرش و تماشا یش کنی،به سمت یه مجموعه قهرمان قدم برداری و از همه مهمتر بستر مناسبی برای ایده های پژوهشی خاص تر هم به وجود می یاد.

 

 

 

 

کاخ باز،بازِ پرنده

 

 

 

 

 

 

 

آخ!اگر  بدانید،این لحظه،این تصویر،که عمری در کتاب استاد محمد کریم پیرنیا زیارتش می کردم،حالا به چشم می دیدم چه حال جامه درانی داره...واولیلی!!!!

 

زمینی که آنها ساختند.

یه جمله سرخپوستی وجود داره که پای توسعه  پایدار وسط می یاد،نقل شماره 1 مجلسه

"زمین ارث پدران ما نیست،امانتی ست برای آیندگان"

یاد اون شعر می افتم که می گه:

"هیچکس در به درت نیست خیالت نرسد

هیچ تاجی به سرت نیست خیالت نرسد

حق نداری که بسوزانی و آتش بزنی

دلم ارث پدرت نیست خیالت نرسد"

هاها...سفرنامه یعنی از هر دری گفتن

*

نفسی بیاو بنشین،سخنی بگو و بشنو

*

 

و همه چیز دیدن 

 

اینجا دو منظر از آتشکده ایه که هنوز کاوش نشده و فقط دهانه اش بیرون بود. تجربه:در همچین سفرهایی چراغ قوه داشتن مهمه،فقط قبلش قوت روشناییشو چک کنید وگرنه شعله ظلمت شکونش بیش از اینکه اسباب بینایی بشه،اسباب انبساط خاطرو شادمانی می شه.

 کاخ از جایگاه آتشکده


 

....................................................................................

اما نمی شه که از درختان نگفت....همونها که قامت بلند تمنا هستند و ایستاده با خدا سخن می گن

البته اینجا یکم کوتاه بودند ...شایدم به علت خواص جغرافیاییشون نشسته با خدا سخن می گفتندنیشخند

 

 

 

 

 

فقط یک نکته:من از اینکه یه چیزی از جاش بکنیم ببریم یه جا دیگه بزاریم بدم می یاد.مخصوصا این قصه اگر در ارتباط با طبیعت باشه...خب،غریب را دل سر گشته با وطن باشد و اونچیزی که کنده می شه و برده می شه،با عبور زمان ارزشش به باد می ره و فراموش می شه.هیچ چیز بدون ریشه هاش دووم نمی یاره

ما که بین راه پیاده شدیم،باد بود و این چیزایی که الان به دفتر چسبیده شده،رو از زمین برداشتم.

 

 

 

 

چندین تا پی.نوشت مونده:

1- تصاویر کروکی ها از کتاب سبک شناسی دکتر پیرنیا،ست.این کتاب از بهترین هاست.البته جا داره بگم نقدهایی هم بهش وارد شده که باید حتما خوانده بشه ...ولی این کتاب مثل پدر بزرگی که دوسش داری

2-نقد سبک شناسی،به قلم دکتر سلطان زاده به انتشارات چهار طاق در بازار موجوده

3-اگر چه این پست خیلی طولانی شد،ولی هر چی کردم دیدم راه نداره چند تکه بشه، تمرکز رو مقایسه فضاها، نمایش همه چیز دیدن و ...را تحت تاثیر قرار می داد.

4-به هر رو این مجموعه و پستهای آینده از 2 بنای آتشکده به سبک پارتی بستر بسیار مناسبی برای یه پژوهش استخواندار درست حسابی ست.چیزی که مدتها در ذهنم غر می زد.اگر اطلاعات معماری کمی اینجا هست برای اینکه من وظیفه خودمو در اینجا سوال ایجاد کردن می دونم و لا غیر.اما از هر پیشنهادی برای پختن این مجموعه پژوهشی استقبال می کنم.در ضمن اینکه همه عکس های نمایش داده شده در اینحا،همه عکس های تهیه شده از آن نیست و به هر رو نمایش همه آنها درچهارچوب این آستانه نمی گنجید.

5-شعرهای اول بخشی از شعر "سرود پنجم"احمد آقا شاملو هست

6-سفر امروز ما تموم نشد.ما به شهر برگشتیم.....

نوشتنش را

این زمان بگذار تا پُست دگر


 
خداوندا نگه دار از زوالش
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٥   کلمات کلیدی:

این سفر واقعا از من باز نمی گردد.30 اردیبهشت تا 2 خرداد 1389

ما می خواستیم حتما به اردیبهشت شیراز برسم.حتی یک روز از عروس ماهها هم یک روزه

* یکی از هیجانات سفر خرید قبل از حرکته.این دفتریه که نوشتن توش با این سفر شروع شد.

این سومین باریست که نوشته می شود.بار اول در محل،بار دوم  کلیاتش را تایپ کردم که کاملش را می توانید اینجا بخوانید

http://3nemmar.blogfa.com/post-148.aspx

 اگرچه که از آن متن تایپ شده هم در اینجا استفاده خواهد شد.

و حالا این بار

ما،سیزده سال پیش که زمین چرخید و به هم رسیدیم 6 نفر بودیم.الان یک نفریم در 6 بدن.

این سفریست  4 نفره از اون 6نفر

خسته بودیم ولی مشتاق.صبح با اتوبوس رسیدیم....کمی استراحت و زدیم به شهر

توی اون پست 29 تیر 1389 نوشتم:

"-همسفر:مهمه.حتّی بیشتر از خود ماجراجویی.پیشنهاد من اینه که هرگز عادت به تنها

سفر کردن نکنید.حتّی اگه شانس دیدن مقصد برای همیشه از دست بدید ولی رفیقتون جا نگذارید.و این هشدار جدّی بگیرید.اونی که جا می ذاره نا رفیقه و دیر یا زود در شرایط سخت ضربه های عمیق تری می زنه.سفر یعنی آیینه.با هم دیدن وکشف روح هر جزیره ناشناخته ای که تنهایی هرگز اتفاق نمی افتد.ما برنامه سفرمون یک هفته جابه جا کردیم،که اگر نمی کردیم دو روز مرخصی محفوظ می شد امّا خدا می دونه که چقدر می ارزید.عوضش "ما" رفتیم. طلب گذشت و به راه شدیم."

الانم همین می گم.سفرنامه مارکوپولوی منصور ضابطیان که می خوندم،چیزی که توش آزارم می داد تنها بودن آقا منصور بود.به خودم زدم یه باری براش بنویسم نکن این کارو در درجه اول با خودت بعد هم با مردمی که می خوننت.با هم بودن ،زبون هم فهمیدن و رفیق شدن تمرین می خواد.نکردم هنوز این کارو،شاید بعد از خواندن جلد دوم کتابش،مارک دو پلو ...سفر تنهایی سفر نیست،فراره

 

2-سپاسگزاری:برای ما چهار نفر هم ارز یاد شیراز یاد ترک شیرازه.قطعا بدون او و حمایتهایش و مهربانیهای مادر و پدرش این سفر چیزی کم داشت.من هر چه بگویم به جایی در نخواهد گنجید از آن رو که آن مهربانی را در کسی از این حوالی ندیدم.از مهندس محمد باغبان فتوت،می گویم.و آقای راننده ای که برای سفر خارج از شهر همراه ما بود.فقط انجام وظیفه نکرد.با حس مسولیت پابه پای ما آمد.برای کنجکاویهایمان حوصله کرد و آنچه که بر شناخت ما می افزود ازفرهنگ و طبیعت و زندگی بومی باز گفت.و سارا نژاد سلیمان خودمان که شناخت و تجربه اش از دوران دانشجویی اش در شیراز بسیار خوب بود..

آن موقع نوشتم"

3-برنامه سفر:باید بدانی چه می خواهی تا راه بگویدت که چون باید رفت.ما چهار چوب بازدیدها را بر اساس معماری هخامنش،ساسانی و معاصر گذاشتیم،به یک کاوش ساده اینترنتی هم اکتفا نکردیم.به هخامنشی کامل نرسیدیم و بیشابور هم ماند که طلب شیراز تا برگردیم.از معماری معاصر به لطف محمد که خسته از پادگان می آمد بسیار بیشتر از آنچه که می خواستیم دیدیم و تجربه های خوب بومی هم داشتیم.اگر یک دوست خوب بومی نداشته باشید هرگز سردر نمی آورید مردم شهر کجا پاتوق دارند واز مردم ساده نگذرید. چشم نبندید.توجه به مردم هم بخشی از سفره.برای شناختن خودمان و اینکه توجه به زندگی مردمی که هر چند مشترک در کلیاتی، تفاوتهایی در جزییات دارند،آموختن زندگی اجتماعی را احیا می کند و به مرور زمان بالا رفتن سطح کیفیت روابط انسانیتان را به ارمغان می آورد.به خاطر محمد بود که ما یک شب تجربه خوردن کتلت با نان محلی(کتلت آناهیتا که بزرگ سردرش زده بود اینجا شعبه دومی ندارد) را داشتیم و شبی هم خوردن جگر ساعت یک نصفه شب با یک توریست ایتالیایی (یادم نیست دقیقا اهل کجا بود) در جگرکی که میزهایش را در پیاده رو چیده بود.بماند که محمد شهر را برای یافتن جگرکی سالم زیرورو کرد.

الان هم همین را می گویم.اصلا با این قصه که برویم و در شهر گم شویم دست کم در ایران موافق نیستم.همینطوری نباید فلسفه پرسه زنی و بودلر و بنیامین را به خورد 

نسلی داد که هویتشان بالاصاله است نه اعتباری.چیزی رو که نشناسی چطور می شه دوست داشت...کما اینکه گم شدگی هم آداب داره.گم شدن از رو ناآگاهی سرشار از ترسه.نیست؟

ما رفته بودیم که پیدا شیم....این غُر زدم برای اینکه روز به روز بیشتر می بینم این قصه گم شدن در شهر بلاد فرنگیا اشتباه داره ترویج می شه.

.............................................................................

و این ماجرا ادامه دارد:

پست های آینده به شرح زیر

 

30/2/1389

-  باغ نارنجستان،خانه زینت الملک،مسجد نصیرالملک،مرکز عرق گیری،حافظیه

31/2/1389

-        قلعه دختر(قلعه ای نظامی ست در ارتفاعات.به طراحی باجه بلیط فروشی توجه کنید،داخل قلعه خفاش زندگی می کند)،آتشکده فیروزآباد،شهر اردشیرخوره(تابلوی راهنمای جاده شهر گور زده شده است)،کاخ سروستان و آتشکده (شکارگاه بوده است.پر از پرنده شکاری باز است که در کالبد کاخ هم لانه دارند.آتشکده هنوز از زیر خاک بیرون نیامده است و فقط یک تقریبا ورودی از آن پیداست که بدون بلد هر گز آن را نخواهید شناخت.البته در وضع کنونی) ،باغ دلگشا،پارک چمران(طراحش معمار، مهرداد ایروانیان است و ایده کار بر اساس چهار فصل است و در مسیری که طی می کنید به یاری جداره حس چهار فصل را تجربه خواهید کرد)،پارک کوهی،مرکز گردشگری(در هوای گرمی که تجربه کردیم ترکیب عرق بیدمشک،نسترن،لیموی تازه و کمی هم آب که شب قبل گذاشته بودیم خنک شود،شفا بود،البته توصیه یک شیرازی حرفه ای ،محمد بود)

 

1/3/1389

-        عکاسخانه خیال که اولین عکاسخانه شیراز است.(این رو هم ساده نخواهید یافت)،ارگ کریم خانی،باغ نظر،حمام وکیل،مسجد وکیل،بازار وکیل(سرای مشیرفراموش نشود،خانوم های عزیز به اون حس منفی اولیه خود اهمیت ندهید و تجربه پوشیدن لباس محلی در بازاررو از دست ندهید ،در مجموعه ارگ به حس شعفی که در وجودتان می جوشد توجه کنید.آن حاصل حسن طراحی فضا و نکته سنجی مسئولان شهری در استفاده از مبلمان شهری ست.یکی از خوش اقبالی هایمان هر چند دیر کشف این نکته بود که شهرداری شیراز به آقای کبوتر داری امکان نگه داری کبوتر در محوطه ارگ داده بود که هر عصر آنها را در عرصه میدان پیاده پرواز می داد.تجربه چنین فضایی هر چند که کوتاه بود و دیدن رابطه او و کبوترهایش و برخورد مردم جالب بود،نورپردازی شبانه ارگ هم خوب است.کاخ سروستان هم همینطور،در میدان پیاده به طراحی باجه پلیس توریسم توجه کنید)،باغ جهاننما،سعدیه و شوریده،شاهچراغ (عکاسی ممنوع است)دروازه قرآن ،پارک خواجو و هفت تنان(سایت سازی دروازه قرآن هم از کارهای مهندس ایروانیان است)

 

   2/3/1389

-        تخت جمشید (هر چه مراقبت از فضاهای شهری در شیراز مشهود است در تخت جمشید اسف بار است)،شهرک نظامیان (یکی از ما آنجا دنبال کودکیهایش می گشت .سرداری که آنجا بود "کودکی" را می فهمید)و باغ ارم

 

تصویر دستگیره پنجره عمارت باغ نارنجستان

رویش نوشته" مبارک باشد"

.............................................................................

*ظریف اندیشی را تماشا کنید:تو دستگیره را می گیری و پنجره باز می شودرو به درخت و آب و آسمان

همانها که سهراب می گوید

"پنجره،عشق،هوا ،فکر،زمین مال من است"

.............................................................................

 

تصورش را کنید:روح مکان آنجا ایستاده و در گوش شما زمزمه می کند:مبارک باشد

 

.............................................................................

*به قصد هیچ کلمه کلیدی نمی نویسم.این قصه ای ست که باید طلب شود تا یافت شود


 
اندر حکایات یک گوش لَب پَر
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢   کلمات کلیدی:

تابستان 84 بود که کارشناسی،دانشگاه علامه محدث نوری قبول شدم.

به مهندس منیری،استاد محبوبم که خبرش را دادم ،گفت آنجا چیز تازه ای به تو یاد نخواهند داد.برو بچرخ .

 

 

برای خودم یک کتاب گیتا شناسی گرفتم.آمل،بابل،ساری،چالوس،نوشهر،شهسوار و رشت را چرخیدم و مسیر از نور تا شاهرود را تجربه کردم....وقتی به گوش لب پَر خودم نگاه می کنم که چه ماجراهایی از بیخش رد شد،بیش از آنکه بگویم عجب حرکتی بودهاااا،به یاد می آورم که همیشه خدا نگهدارترین و مهربان ترین است.

آدمیزاد همیشه زمزمه ها و اسرارهایی در گنج خانه سینه دارد که با خود به گور می برد.

با این همه ،با گذشت 8سال و چند ماهی که از نوشتن آن جمله ها برای خودم می گذرد،هنوز هم اگر قرار باشد این متن را باز نویسی کنم،آخرش ختم می شود به همین که:"...خوشبخت آنهایی که نخستین گامها را بر می دارند"