با هم از سفر بنویسیم-آبان 1393
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢۸   کلمات کلیدی: با هم از سفر بنویسیم

 

درخت کوچکِ من

درختِ کوچکِ با من نشسته در پاییز

درختِ کوچکِ منتظر ابرهای باران ریز

.......

تو انتظار مرا

به باغ سبز بگو

 

دومین دور همی"باهم از سفر بنویسیم"

اشنبه،4آبان،ساعت 6

آدرس:مترو توپخانه،خیابان ناصرخسرو،جنب پاساژ جوانمرد،هتل امیرکبیر،کافی شاپ هتل امیر کبیر

امید به دیدار

 

bahamazsafar@gmail.com

آبان 1393


 
بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش-20 مهر،روزی برای خواجه راز:حافظ
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٠   کلمات کلیدی: حافظ

 20 مهر روز بزرگداشت حافظ.تو تقویم اینطور زده هر چند که برای ما ایرانی ها که به هر بهانه و بی بهانه سراغ حافظ می ریم بزرگداشت چندان معنی نداره ولی به نظر من می تونه بهانه خوب باشه برای یادی...

 

 من با حافظ به واسطه عمو داور آشنا شدم.همیشه بعد از تحویل سال عمو داور که حافظ باز می کنه و می خونه.هر سال نو،هر شب یلدا ،و هر زمانی که باری می یاد رو شونه های ماها،دوستامون و ... می شینه.یادمه یه روزی عمو داشت حافظ می خوند،به خودم گفتم یعنی عمو بخونه،من نخونم؟و ماجرای من و عمو حافظ،این رند شیراز شروع شد...ماجرایی که من و با اون پایانی نیست ....

 

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود

 

هنوزم  لحظه ورود اون 3 نفر یادمه.سه تا پیر بودند.موهاشون یه دست سفید بود و شاخه های رز قرمز داشتند.یکیشون یه دل سیر گریه کرد.

من همیشه می گم هر سفر یه سرّی داره،یه نشونه که به هر کی رو نمی کنه....من کلی کیف کردم که ااون حضورهارو دیدم و از این رسمی که معمولا جایی نمی گن خبردار شدم

طراح حافظیه آندره گدار،معمار موزه ایران باستان .من واقعا بهش حسودیم می شه.به درایتش در درک معانی و تبدیلش به کالبد.

صد نکته غیر حُسن بباید که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

 ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

 

اصلا خیال نکنید جا دادن حافظیه و ماه در یک قاب کار ساده ای بود.

محسن نامجو این غزل حافظ خوب می خونه،چسبناکنیشخند

غزلی که با "ترسم که اشک در غم ما پرده در شود ..."شروع می شه


 
یاد بعضی نفرات روشنم می دارد-موزه توس
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٢   کلمات کلیدی: روز جهانی معماری،هوشنگ سیحون

 

فردا روز جهانی معماری.این هم از اون روزاست که تو تقویم ما نمی یاد.

اگه از من بپرسید کدوم 3تا معمار معاصرو خیلی  دوست داری از کامران دیبا و هادی میرمیران حتما اسم می برم ولی اسم اول "هوشنگ سیحون".اندر ستایشش گفتنی چیزی ندارم که به کلمه نمی یاد اما بهترین منبعی که می تونم پیشنهاد بدم برای مطالعه کتاب "معماری معاصر ایران اثر پرارزش امیر بانی مسعوده"

همه اینا بهونه شد که امروز از موزه توس عکس بزارم.کار استاد سیحون که به اندازه خیام و بوعلی و نادر ازش صحبت نشده....باقی ماجرا هم  مهمان دست نبشته هایی که آن سال دیدار نوشتم.

 

موزه توس در سایت آرامگاه حکیم توس قرار داره.

 

آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی

مزار مهدی اخوان ثالث.حیفه یه شعر مهمونش نباشیم...البته با کمی مختصر کردن

ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم               ترا، ای کهن بوم و بر دوست دارم

ترا، ای کهن پیر جاوید برنا                      ترا دوست دارم، اگر دوست دارم

ترا، ای گرانمایه، دیرینه ایران                  ترا ای گرامی گهر دوست دارم

ترا، ای کهن زاد بوم بزرگان                    بزرگ آفرین نامور دوست دارم

هنروار اندیشه ات رخشد و من                 هم اندیشه ات، هم هنر دوست دارم

اگر قول افسانه، یا متن تاریخ                   وگر نقد و نقل سیر دوست دارم

......

     بجان پاک پیغمبر باستانت                   که پیری است روشن نگر دوست دارم

گرانمایه زردشت را من فزونتر                 ز هر پیر و پیغامبر دوست دارم

بشر بهتر از او ندید و نبیند                       من آن بهترین از بشر دوست دارم

سه نیکش بهین رهنمای جهان ست              مفیدی چنین مختصر دوست دارم

ابر مرد ایرانی راهبر بود                         من ایرانی راهبر دوست دارم

نه کشت و نه دستور کشتن به کس داد               ازینروش هم معتبر دوست دارم

من آن راستین پیر را، گرچه رفته ست             از افسانه آن سوی تر، دوست دارم
...

کویرت چو دریا و کوهت چو جنگل          همه بوم و بر، خشک و تر دوست دارم

شهیدان آزاد و فرزانه ات را                 که بودند فخر بشر دوست دارم

به لطف نسیم سحر روحشان را                چنانچون ز آهن جگر دوست دارم

هم افکار پرشورشان را، که اعصار             از آن گشته زیر و زبر دوست دارم

هم آثارشان را، چه پند و چه پیغام           و گر چند، سطری خبر دوست دارم

......

ز فردوسی، آن کاخ افسانه کافراخت             در آفاق فخر و ظفر دوست دارم

ز خیام، خشم و خروشی که جاوید             کند در دل و جان اثر دوست دارم

زعطار، آن سوز و سودای پر درد           که انگیزد از جان شرر دوست دارم

وز آن شیفته شمس، شور و شراری           که جان را کند شعله ور دوست دارم

ز سعدی و از حافظ و از نظامی                همه شور و شعر و سمر دوست دارم

....

هم آفاق رویائیت را؛ که جاوید                    در آفاق رویا سفر دوست دارم

چو رویا و افسانه، دیروز و فردات                بجای خود این هر دو سر دوست دارم

تو در اوج بودی، به معنا و صورت                من آن اوج قدر و خطر دوست دارم

دگر باره برشو به اوج معانی                     که این تازه رنگ و صور دوست دارم

جهان تا جهانست، پیروز باشی                        برومند و بیدار و بهروز باشی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اون بالا تو اون یادداشت نوشتم که اینجا مثل چرکنویس معماری مدرن ولی الان با دوباره تماشای اینجا حس می کنم این فرم،این هر لحظه کادر دادن نوزایی شکلی بادگیره که اینجا رخ داده و به زیبایی هم رخ داده.

 

 

 

 

رستورانی که به احترام کار سیحون هم فرمش ساخته شده.نمی دونم کار کیه.


 
روزی به مثابه ;مهمان مامان;داریوش خان مهرجویی
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۸   کلمات کلیدی:

تصویر:آرامگاه خیام.معمار:استاد هوشنگ سیحون

 

  ای خدای پاک و بی انباز و یار           دست گیر و جرم مارا در گزار

یاد ده مارا سخن های رقیق             کان به رحم آرد تو را ای خوش رفیق

کیمیا داری که تبدیلش کنی             گرکه جوی خون بود نیلش کنی

این چنین مینا گری ها کار توست       این چنین تبدیل ها ز اسرار توست

مولانا

*

این ماجرا بهترین اتفاقش حضور فرشته کنارم بود.حضوری که اگه نبود،چقدر به من سختتر می گذشت.

*

یک دهان دارم دو تا دندان لق            می زنم تا می توانم حرف حق


خدا بیامرزد گل آقا را

 دور هم نشسته بودیم و گپ می زدیم که به من زنگ زدن.از بین اون 3نفری که بین ساعت 7 تا 8 30 شهریور تماس گرفتند ،با خانمی که اول زنگ زد کلی خندیدیم.وقتی بهم گفت 5 مهر سالن سران اجلاس باشم یا تقدیر شده از وبلاگم یا رتبه آوردم...بهش گفتم خانم جان...من یه دردمندم..یه قشر آسیب پذیر...یه خبر خوش درست حسابی بده...خندید و گفت بیا حالت خوب می شه.

دو آقای دیگه عکس می خواستند و سفارش تحویل می دادند که این ساعت بیا و ...و ...

*

تلفن که قطع کردم بنابر طنز خانوادگیمان نشستیم و همه ماجراهای فانتزی ای  که می تونه شنبه اتفاق بیفته رو تخیل کردیم و خندیدیم.

 

ساعت 12 که مراسم تموم شد،از آن احساس خوبی که اون خانم وعده کرده بود تنها چیزی که در کله ام چرخ می زد این بود که اصلا من اینجا چه می کنم؟!

نفر دوم را می توانید در سایت ببینید.

در مسیر دیدار از غرفه ها به یکی از داورها بر می خوریم...می خندد که "چرا به تو زنگ زدند؟من گفتم با پوریا تماس بگیرند که بیاد ازش به عنوان نویسنده 13 ساله تقدیر شه..."

*

1شنبه مدیر وبلاگ سفر به دیگر سو برایم تبریک نوشت.

*

2شنبه که فرشته برام پیام زد سرانجام شایسته تقدیر شدی تو سایت،زنگ زدم دبیر خانه....و سعی کردم توضیح بدم که به نظرم یک اشتباهی پیش اومده و اگه می شه لطفا چک کنن که اسم من اشتباهی جای اسم عموزاده 13 ساله ام رفته است که ناگهان صدای آنور خط تمام خستگی ها و رفتارهای اشتباه دیگران را سر من خالی می کند و یه یک ربعی از هر دری می گوید و اینکه هیچ اشتباهی رخ نداده ست....در نهایت وقتی می گویم..خب به سلامتی...پق می زند زیر خنده و خداحافظ.

من بهت زده قطع می کنم.با بنوشه داریم می رویم سمت دروازه دولت.می خندد و می گوید عصبانیت آدمها مثل زباله های آدم می ماند.گاهی تقصیر تو نیست ولی پیش می یاد که زباله دانی دیگران شوی.

تصویر مربوط به هفته سیستان و بلوچستان در خانه هنرمندان است.1390

یکی از میان برنامه ها،حرکات موزون با موسیقی با مضمون اتحاد اقوام و هم پیوندی اساطیر و قهرمانان دفاع مقدس بود که ختم شد به نواختن "ای ایران ای مرز پرگهر".اینکه دیدم تک تک مدعوین به احترام این نوا برخاستند به طوری که تا پایان قطعه همه ایستاده بودند ،تجربه حسی خوبی بود.به نظرم میراث فرهنگی یعنی همین.ارزشی که خود می بوید و ساری و جاری در رگهای مخاطبانش می جوشد.

*

مراسم چطور بود؟بی نظیر...یک مراسم بی نظیر....زیباترین تصویری که می توانم برایتان شرح دهم ختم می شود به اینکه فیلم "مهمان مامان"داریوش خان مهرجویی را ببینید و آن قسمتهای مفرحش را حذف کنید.

راستی...در خلال درد دل های تحکم آمیز آقای دبیر خانه متوجه شدم رتبه های دوم و سوم دیگر رشته ها به علت کمبود وقت،بعد از مراسم در غرفه میراث فرهنگی جوایزشان را دریافت کرده اند...

برای پوریا همین قدرش را می گویم که اشتباهی پیش آمده و قرار بوده از او تقدیر شود.

می خندد.می گوید دیدی...همان کتابی هم که گفتم بهت ندادن...بعد می پرسد چرا پارسا را نخواستن ؟می گم چون تو مرتب می نویسی...می خندد