با هم از سفر بنویسیم-آذر 1393
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۳٠   کلمات کلیدی: با هم از سفر بنویسیم

دستم را بخوان!

می دانم که آنجا ایستاده ای ...

پرنده ها

کنار رود مانده اند

و فنجان قهوه

کنار پنجره پیر می شود

دستم را بنویس!

می دانم

که آنجا ایستاده ای...

 

سومین دور همی"باهم از سفر بنویسیم"

اشنبه،2 آذر،ساعت 5

آدرس:مترو توپخانه،خیابان ناصرخسرو،جنب پاساژ جوانمرد،هتل امیرکبیر،کافی شاپ هتل امیر کبیر

امید به دیدار

 

bahamazsafar@gmail.com

آذر ماه 1393


 
این یک چپق نیست
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٤   کلمات کلیدی:

"این یک چپق نیست"وقتی به پست جدید فکر می کردم این جمله یادم اومد.تاریخچه مختصر مفید این جمله می شه

"یعنی چه که پای تصویر ساده ای از یک چپق،نقاش بنویسد : «این یک چپق نیست» !؟
رنه مگریت ، نقاش برجسته و نامی سورآلیست با این کار نقطه ی آغازی فراهم کرد برای تحلیلی چندسونگر به وسیله ی "میشل فوکو" فیلسوف و تاریخ شناس پر آوازه ی معاصر،که درباره ی قدرت و اقتدار و محرومیت و طرد،موشکافی ها و نکته یابی های دقیق دارد و اینجا به کاوش در ابهام ها و چند معناییها و چند پهلویی های زبان، و نقد تصویری رنه مگرین از اینها می پردازد.
نوشته ی غنی و گیرای فوکو گذشته از روشنایی که بر آثار نقاشی پرنفوذ و مقبول می افکند،اندیشه ی خودِ فیلسوفِ ناسازه پرداز فرانسوی را نیز بهتر می شناساند." 

 

برای من سفر همواره کشف بوده.اینه که هرگز در بند اون چهارچوب کلاسیک مرخصی گرفتن و چمدون بستن و ... نموندم و از هر فرصتی که این کشف برای من مهیا کنه استقبال کردم.جاده اسم من صدا می زنه پس هستم(با اجازه دکارت که می گفت می اندیشم پس هستم)

عکسهایی که می بینید ما حصل دوسفر یک روزه به رشت برای مستند سازی روند ساخت و ساز مسکن مهر رشته.پیشترها در "نه به همین سادگی که می گذری"نوشتم چطور لایه های ساختاری ذهنی آدم از معیارهای زیبایی شناسی تکون می خوره و تغییر می کنه.اینکه در پذیرش این تغییر چقدر آدم می تونه موفق باشه ،نمی دونم اما در فرآیند این تجربه مهارتی ایجاد می شه برای چشمها که  ساده نگذرند،و قلب که باور کنه همه صداها و نشانه هایی که تا حالا ساده از کنارشون می گذشته.

 مجموعه  مسکن مهر رشت بر روی زمین های پهناور سفید رود ساخته شده است.تمام محدوده دست یک شرکت نیست و هر گوشه اش بر حسب سلیقه شرکتهای مهندسی و آنچه که روسا در کشورهای دیگر دیده اند از زمین روییده اند.قبل ترها اینجا مرکز دامپروری بوده.یک دامپروری بزرگ.وقتی اراضی تقسیم شد مرداب اینجا را خشک کرده اند.زمستان استفاده از چکمه رد خور ندارد،ببین چی شده؟با این همه زیبایی چه کردیم.........همه اینهارا مهندس همراهم می گوید.

دوربین آماده می کنم و با مهندس مقیم می زنیم به سایت.سر شات سوم دلم می خواهد گریه کنان تا آنجا که جا دارد از کارگاه دور شوم.رطوبت هوا وحشتناک است.احساس می کنم کوهی هستم که ناگهان همه رودخانه ها به سمتش طغیان کرده اند.هر ساختمان با ساختمان بعدی نور سنجی متفاوتی دارد.هر ساعتش اینجا 4 فصل ست.ضد نور با ابر....حتی نمی توانم درست ببینم عکس ها در چه وضعی هستند...زمانش را ندارم و نگاه سنگین مهندس همراه هم هست.همیشه اولش می خواهند امتحان بگیرند و لِفت دادن اصلا حرفه ای نیست...یک ضرب المثل قدیمی را برای خودم تکرار می کنم:"اگر تو نتوانی پس که می تواند؟"و بی تفاوت از کنار سگی که کنار مسجد خوابیده عبور می کنم....مهندس که عقب افتاده هِن هِن کنان می رسد...در چهره اش می بینم که از بی تفاوتی من نسبت به آن سگ لِه بیمار شگفت زده است...می گوید خانم مهندس بار بعدی که خواستید بیایید،چند روز قبل تماس بگیرید من کمی نرمش کنم  

 

"طرح اولیه مسجد یه گنبد رُک بسیار زیبا داشت.معاون شهرسازی وقت می یاد و می گه الا و بلا باید گنبد گِرد کنید...می گن معماری اینجا کلا این مدلیه...به شهری که توش قدم می زنی یه نگاهی بکن...می گه نه که نه...گردش کنید،اون مال بهایی هاست و گنبد گرد می شه " مهندس همراهم توضیح می دهد

 

 

مهندس بالای نرده بام ایستاده ولی دیگر حال اینکه خود را از دریچه بالا بکشد را ندارد...فریاد می زند:"خانم متوسلیان...خانم متوسلیان؟"می گویم متوسلیان کیه ؟
می گوید حالا هر چی،تو رو خدا بیا پایین .... رییسم من می کشه!  

قصه ها همیشه همه جا در کمین آدم هستند اما فقط وقتی خودشان را نشان می دهند که چشمهایی برای دیدن وجود داشته باشد.طلب اولین قدم است.همیشه اتفاق های ساده کوچک است که نشانه ها را در مشت خود نگه می دارد.اگر بتوانید آنها را ببینید روزی چشم باز می کنید و متوجه می شوید جهان با هزارویک زبان با شما در سخن است.

 

زمینی که ما می سازیم

به مهندس می گویم چرا بتون سبز شده؟خوش خنده و راحت است،می گوید :خودم هم محو همین بودم...البته اینجا خاصیتش یک جوریست که اگر نیم ساعت یک جا بایستی خودت هم سبز می شوی چه برسد به اینها......  

 

تصورش را کنید فقط این فریم را در روزنامه می دیدید...اولین چیزی که از ذهنتان می گذشت این بود که چه جای با صفایی ست .... من به این می گویم شارلاتانیسم رسانه.همین ماجراست که باعث می شود در درون آدم موجودی رشد کنه که غر می زنه هیچ یقینی یقین نیست.

آپاچی های کارگاه

می پیچد و ترمز می کند،خانوم مهندس ...خانوم مهندس ...از من عکس بگیر.

کادرم را که می بندم می گویم "اوستا بخند"

 

شاعر می گه :پری روی تاب سرمستی ندارد

در ار بندی سر از روزن بر آرد

به تصاویر نگاه کنید ...الگوی سکونت خودشو نشون می ده ....اینکه در مجموع چی اهمیت داره...ماهواره...اطلاع داشتن از اخبار دنیا اما بی توجهی به نمای ساختمون و مرتب بودن وسایلمون و ...

 

 

 گفتگو

 و پنجره ها....

 

 

 

 استادم سر کلاس همیشه می گوید همسایه یعنی شریک سایه و آفتاب ....

 

 

 

بازگشت


 
تهران من سلام
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۸   کلمات کلیدی: تهران

پس کوچه های انقلاب

 1آبان به همت موسسه تهران،روز تهران است،روزی که برای  تهران جشن تولد می گیرند.اما از من که بپرسید برایتان از نورنبرگ شولتز می نویسم که معتقد است "شهر جایی ست ،که وقتی یک پسر بچه با دوچرخه اش به بازی می رود،هنگام بازگشت به خانه می داند که در آینده می خواهد چه کاره شود....."و اضافه می کنم به نظر من تهران انقدر لایه های اجتماعی ،تاریخی و ...دارد که می تواند چنین شهری باشد.به نظر من شهرها موجودات زنده ای اند.جنسیت ندارند اما سرشار از شخصیت هستند.هر بار که پا بر روی پوستش می گذارید حس شمارا دریافت می کنند و شکل خود شما در تمام روز همپایتان می دوند.

بریانک 

این روزها کم نیستند  کسانی که به هر دلیلی این پایتخت  نازنین را می کوبند.با کلماتشان،با قدمهایشان،سرمایه هاشان و ... اما من دوستش دارم.هر بار که کسی ازم می پرسد چرا از این مملکت نمی روی؟همین را می گویم.می گویم آب و هوای اینجا با دل من سازگار است،هنوز کسی زورش نرسیده که این علاقه را از من بگیرد.می گویم من از قدم زدن در این شهر،از میان همین مردم بودن شادم...

 برای همین هاست که شهر هم قصه های ریز و درشتش را برایم نشان می دهد.افسانه های کوچکِ بودنِ مردمی که اگر نخواهی نمی بینی.

اولین مواجه من ،با شهر 19 سالگیم بود.شهر وحشت.از قطار پیاده شدم،نگفته بودم که می آیم.از راه آهن که آمدم بیرون احساس کردم تاریکی مرا در بر گرفت.یک لحظه از ذهنم گذشت برگردم و تلفن کنم(سال 80 تلفن همراه هنوز انقدر عمومی نشده بود) اما پا سفت کردم و این شد که کم کم چشمانم به جای دیدن چهره های ترسناک،چهره های مهربانی را دید که می شد با خیال راحت ازشان راه رسیدن به خانه را بپرسی.از همان شب بود که داستان من و پایتخت شروع شد.داستانی که پایانی ندارد.....

  ونک-خدامی

 بریانک

 پس کوچه های انقلاب

 عباس آباد

 مفتح(رزولت)

 عباس آباد

 پس کوچه های انقلاب

 عباس آباد

  پس کوچه های انقلاب

 درختمون

 واگن بانوان مترو-خط تجریش

  پس کوچه های انقلاب

 خط عابر پیاده

این پست ستایشی برای شهری ست که وقتی برگه اول شناسنامه ام را باز می کنم،اسمش بالای اسم پدر و مادرم نوشته شده.اگر به جای تهران می نوشتند تبریز،پس حتما پستی در ستایش تبریز می نوشتم،اگرچه تبریز به تنهایی هم شهر پر ستایشی ست.می خواهم بگویم به اسناد هویتیمان بی اهمیت نباشیم و بدتر از بی اهمیتی،ازشون متنفر نباشیم..تهران شهری ست که همه مارا در آغوش گرفته و به هر رو با همه زنجیرهایی که ما به پایش بستیم به پیش می رود.پای دردها و شادی هامایمان ایستاده.به نظر من مهمترین مسئولیت انسانی هر فردی این است که جایی قدم  گذارد که دوستش داشته باشد.دوست داشتن است که توجه می آورد،تفییر می آورد و بهبودی و تهران با همه دردهایش شایستگی این بهبودی را دارد.

پی نوشت:تصاویر از مجموعه "تاریخ برشهر"-پایتختمون انتخاب شده اند.