نه به همین سادگی که می گذری
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٤   کلمات کلیدی: نان،مترو،فریدون مشیری ،احمد شاملو

 

وقتی استادم زنگ زد که :"می روی عکاسی از تونل های مترو،مثل همین حالا تحت تاثیر افسانه یوگونگ چینی بودم که کوه را جا به جا کرد و همین شد که قبول کردنم به دو ثانیه هم نکشید و من راهی این دنیای زیر زمینی شدم.من معمارم بیش از آنکه دغدغه ثبت تصویر داشته باشم ،در پی خلق چیزی هستم که قابلیت تصویر شدن را داشته باشد."نه به همین سادگی که می گذری" قصه کار و اندیشه انسانهایی ست که تلاش می کنند در این شهر پر هیاهو تو ساده تر و راحتتر به مقصد برسی.و بیش از آن قصه شخصی من است که با این پروژه سفری داشتم به لایه های پیازی درونی خودم.این قصه عکاسی است که پیش از آنکه پیگیر پروژه ای شود،پروژه پیگیرش شد.

عکسها در طول سال 89-90 از تونلهای پیش از بهره برداری گرفته شده است..

 

 

ورود

 

همیشه مثل بار اوله.وارد کارگاه که می شم احساس می کنم روی یه سن تاتر رو حوضی ام.همه  دست از کار می کشن و چند ثانیه ای بر اندازت می کنن و بعد تظاهر می کنن که مشغول به کار هستن.هر اشتباه من منجر به یه موازنه احساسی می شه.اونا می خندند و تفریح می کنن مثل یه زنگ تفریح افتخاری حتی در سکوتشون و من سخت به خودم می پیچم  و بغض می کنم حتی در سکوتم.

و این ماجرا شروع می شه..."نه به همین سادگی که می گذری"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از اون بالا عکس می خواستند.مهندس رهبر بزرگ کارکاه بود.بهم گفت بده من می رم بالا.....با خودم فکر کردم اگه کار منه پس خودم انجامش می دم....دوربین انداختم گردنم و شروع کردم بالا رفتن....

 

 

این همان عکسی ست که می خواستند.پایین را که نگاه کردم علاوه بر مهندس رهبر و مهندس خدمتی که مهندس مراقب من در تونلها بود پیمانکارهای دور و بر هم جمع شده بودند...

من و دوربینم سالم رسیدیم پایین اما حس تلخی در من ماند..هنوز هم که فکر می کنم  به چه کش و قوسی از داربست گرفتم و پایین آمدم  احساس بدی می کنم.حس بجه میمونی که سر پایین آمدنش شرط بندی شده تلخ و رنج آور است.اینجا تنها باری بود که از خودم به خاطر احترام نگذاشتن به خودم  رنجیدم.اما نمی دانم اگر به عقب برگردم بالا خواهم رفت یا نه....

 

از آن پس هر بار که به آنجا بازگشتم حس دو گانه ای با من بود....اولیش حس اینکه با نره شیری کشتی گرفته ام و دومی حس مادری که کامل شدن فرزندش را نظاره گر است

و حالا اینجا ایستاده. در حالیکه رد چهار چنگولی من را زیر پوسته بتونیش پنهان کرده

 

 

و سفر به دیگر سو ادامه دارد...

 

 

 

 

 

این فصل دیگری است
که سرمای‌ش از درون
درک صریح زیبایی را پیچیده می‌کند

 

دقیقا همین جا بود که در درونم  ندایی احساس کردم....ااحساس کردم فصل نوینی از جستجو در عکاسی ام گشوده شد.در ثانیه ای  بخشی از  خاطراتم  که مربوط به عکاسی بود دوره شد برایم.....دوره ای از زندگیم با گروههای عکاسی که بیشتر مطبوعاتی بودند و طبیعت گردها سفر می کردم.ا...بریم...هر بار که مینی بوس می ایستاد احساس می کردم مورچه های کار برای کسب بیشترین عسل  برای پیشی گرفتن از هم می شتابند.همه می خواستند  تصویری را ثبت کنند که دیگران ندیده اند... و من از این همه تنهایی بریدم....آن موقع ها بازی ساده ای بود برایم.بهترین کادر با عناصر زیبایی که به تنهایی هم زیبا بودند.درخت...کوه....آب .... دشت و اما ناگهان اینجا..... باید از میان خرده سنگها و آهن ها و ملاتها تصویری ثبت می کردم که هم ارزش زیبا شناسی اش را داشته باشد هم  به جزییات فنی آسیب نرساند.اینجا بود که  مرزهای  تعریف زیبایی و چیدمان و ترکیب بندی برایم تغییر کرد و وارد آزمون جدیدی  از چگونه نگریستن شدم.

 

 

 

به اینجا می گن گالری.همیشه انقدر روشن نیست ..... اینجا در حد عرض یه نفره و باید دولا راه بری.اینجا بالای همون قوس ها یا سقف طونله.....

نون از لای سنگ در میاد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و با سپاس از فریدون مشیری عزیز که می گفت :" ....من آخر روزی با دست تهی از دل این خاک گل بر می افشانم ...."