اندک جایی برای زیستن - پناهگاه وفا
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٤   کلمات کلیدی: پناهگاه وفا

سلدا که با من تماس گرفت که به پیشنهاد یکی از دوستانش پول جمع کنیم و یه سر بریم پناهگاه وفا،اولین چیزی که از ذهنم گذشت این بود که این همه آدم احتیاج به کمک و حمایت دارند اما نه نگفتم و به این ترتیب بود که ما،3 فروردین راهی پناهگاه وفا شدیم

   

 

 

از ماشین که پیاده شدیم ،سگها دور مون گرفتند.دو تاشون دستاشون گذاشتن رو شونه هامو رو دو پا ایستادن.عمو داور همیشه می گه از سگها نباید ترسید،مثل اسبها اگه بفهمند می ترسی،کارت تمومه.راه رفتن روی برف هم همینه....اگه پات بلرزه،زمینت زده

 

عکسها،حاصل همکاری من و مهندس سلدا حبیبی هست.

 

 

 

 

غمگین اند..غمگین

 

 

 

 

 

 

 

 

آنجا که هستیم،ناگهان سگها شروع به پارس می کنند.از مسئولشان می پرسم ماجرا چیست؟می گوید:آنها چیزهایی می فهمند که ما نمی فهمیم.می گفت بار قبلی که سر و صدا به پا کرده بودند معلوم شده که زمانی بوده که شهرداری سگهای خیابانی دیگری را از زندگی معاف می کرده.

 

 

 

کمک فقط نقدی یا فقط غذا بردن نیست ،وقتی می خواهی حضور بی تکلف داشته باشی  راههای ساده  بسیار است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اسم این سگ برفی است.یکی از مسئولان می گوید سگهایی که خودمان می آوریم اسم برایشان می گذاریم.عاشق بازی است.هر بار که توپ را پرت می کردیم او دوان می رفت و باز می آوردش.اما نه پیش ما،یک جایی برای خودش می رفت می گذاشت

 

 

 

 

 

 

موقع رفتن اون مقدار استخوانی که از طباخی گرفته ایم را با شرمندگی به این آقا می دهیم.می گوید طوری نیست،بار اولی که خودم آمدم 6 بسته ساقه طلایی آورده بودم

 

 

 

 

 

 

این سگ دست چپش قطع شده بود.روی دو پانشست و نگاهم کرد.نوازشش که کردم سرش را روی بازویم گذاشت.

من همیشه می گویم برای حرف زدن کلمه ها آخرین ابزار هستند

 

 

www.vafashelter.com

 

و چون قصه بدین جا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از قصه فرو بست ....