بگو با من چه می بینی - برای روز هفتم
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٦   کلمات کلیدی: شفیعی کدکنی،ابوالحسن خرقانی ،بایزید بسطامی،تاریخانه دامغان ،گردشگری ادبی

 

 

 

در آستانه:

سال 87 روی پایان نامه ام کار می کردم."خودآی خانه"حکایت یک سقاخانه بود.حنّا،هم روی پایان نامه اش کار می کرد."خدایخانه"حکایت پیشنهادی بود برای نو نوار کردن مقبره شمس تبریزی در خوی.در خلال گفتگوهایی که می کردیم و اطلاعاتی که رد و بدل می کردیم به مطلبی بر خوردیم که هیچ کجا هنوز منبعی برایش نیافته ام که بگویم معتبر هست یا نه.ولی ما معتبرش گرفتیم.

گفت برای ما که روزی ارسطو به خواب سهروردی می آید که زیارت قبر سه کس بر هر انسان زنده ای واجب است.بایزید بسطامی،ابوالحسن خرقانی و منصور حلاج.

برای منصور که قبری وجود ندارد.عطار می گوید خاکسترش را به آب دادند....هنوز هم مثل همان موقع فکر می کنم تعبیر زیارت خاک منصور می شود:"بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین"

*عکس مربوط ایوان مجموعه بایزید است.

ما در بهار 88 راهی سفر شدیم.بار پیش گفتم سفر را بنویسیم.این بار می خواهم بگویم برای سفر بخوانید.سفر فقط جابه جایی نیست.در را باید زد که گشوده شود به رویتان.

برای این که احساس کنم این سفر برای من است با خود عهد کردم  پیش از سفر از تذکره االاولیای عطار،خراقانی و بایزید را بخوانم.

و ما راهی جاده شدیم.پنج فروردین تا هفت فروردین-سفر به دیگر سو

 

5فروردین :با با یزید بسطامی

 

از این مجموعه عکس بسیار داشتم....اما بیش از هر عکسی آرزو می کنم تجربه حضور در یک روز بهاری در آنجا برایتان اتفاق بیفتد....عطش می زاید این باده

 

 

 

 

زاویه یا خلوت خانه بایزید.ما خوش شانس بودیم که نمی دونم  چطور شد که کلید دارش درو باز کرد و گذاشت توش کمی باشیم....فکر کنم عطار پا در میونی کرد.

 

 

 

سقف

 

 

6 فروردین:مقبره شیخ ابوالحسن خرقانی

 

 

 

 

 

 

اما روز هفتم:تاریخانه دامغان

 

اونچه که همان موقع از این سفر نوشتم براتون می زارم:"سومین روز سفر ماست.هفت فروردین.من و حنّا و سعیده و تاریخانه دامغان.

 

"تاری" یعنی خدا،تاریخانه می شه خدایخانه.این بنا از اولین مساجد ساخته شده در ایران...تاریخ معماری ماجرای تازه تری از این بنا نداره ولی ما به این خاطر اونجا نبودیم.

ا گه در اونجا رو باز کنی با این اعتقاد که اینجا خانه عشقه و جایی که به قول حنّا،اوستا بنّای معمارش یه"الّله"گفته و آجر رو آجرش گذاشته،تازه می  فهمی اینجا خیلی بیشتر از اونی که تاریخ می گه حق به گردن ما داره...

خونه خداست...جایی که به عشق یه امید تازه ساخته شده...به نام خدا...اینجا هزار سال قصه از ضیافت خداوندگاری و دلدادگی بنده داره...اینجاست که قلبت تو دهنت گوم گوم می کوبه...اینجاست که می فهمی چرا همایی در محضر حکیم توس می گه "موزه از پایت بکن"...اینجاست که می فهمی چه دیار اسرار آمیزی ست دیار اشک...

 

(تصویر قدیمی ای که بر دیوار بود)

 

 

بماند بودن آدمهایی که دنبال تاریک خونش می گشتند و بماند اونچه که به حنّا گذشت در دو رکعت نماز عشق پای منار یا به سعیده در محراب..."گفت ناید بر زمان آنچنان که منم..."

از من به شما نصیحت،وقتی نمی دونی کجا می ری به جایی هم نمی رسی.اگه گذرتون اونجا افتاد و مثل ما احساس کردین اینجا کم از "خونه خدا"نداره،از در آوردن کفشهاتون خجالت نکشین.از اون دو رکعت هم هر گوشه که طلبید برای دلتون دریغ نکنین،اینجا همون جایی که نباید "یار به دنیا فروخت"،اینجا نگاه سنگین هیچ کس ارزش اینو نداره که این لحظه های ناب از خودت دریغ کنی.اینجا همونجایی که وقتی از شیخ خرقان می پرسند:"نشان بندگی چیست؟"می گه:"آنجا که منم همه نشان خداوندی ست."

 

 

اما این قصه هنوز ادامه داره...من یک بار دیگه به تاری خانه فراخوانده شدم

هشتم فروردین 1392

عکسهای اینجا به بعد،قصه دیدار من است با تاریخانه در نوروز 92

 

 

 

 

سفر ادامه دارد و بهار با تمام وسعتش
مرا که مانده ام به شهر بند یک افق
به بی کرانه می برد- بخشی از شعر دکتر شفیعی کدکنی-