پوریا ،خان پسر عمو جانمان و یوز ایرانی
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۱   کلمات کلیدی: یوز ایرانی،چیتبال

قصه از ساعت 6عصر 20خرداد شروع شد:

پوریا ،پسر عموی 12 ساله ام تلفن کرد و از ماجراهای سفرش و لاک پشتش و ....حرف زدیم.میان حرفهایمان ازم پرسید یوز ایرانی چه شد؟همان که سفر می رود؟نسبت به بار قبلی توضیحات بیشتری برایش دادم و ماجرای مجری احمق تلوزیون و ...را هم  گفتم.قرار شد برایش لینکهایی از بلاگ چیتبال و سایت شما را ایمیل کنم  خودش بیشتر بخواند
و صحبت ادامه یافت تا اینکه به این ایده رسیدیم که با بازی اریگامی که یکی از بازی های مورد علاقه اش است یک چیتبال بسازد.ماحصل تلاشهایش از اتود اولیه(کاغذ سفید)تا اتود بعدی ضمیمه است.در کتابی که خریده بود  اثری از یوز کاغذی نبود،به خلاقیت خودش،شیر کاغذی را تلاش کرده شبیه چیتبال کند.(این بخشی از توضیحی ست که برای آقای نورآقایی دیشب نوشتم)
آقای نور آقایی بسیار مهربان بودندو به پوریا سلام رساندند و عکس کارش را هم در سایتشون گذاشتند.
بچه ها همیشه آموزنده اند.در تمام آن 6ساعتی که پوریا کارش درست می کرد و عکس می فرستاد و من غر می زدم اینجایش اینطوری و آنجایش اینطور، من پشتکارش را ستایش می کردم و حتی اینکه میان گفتگویمان سراغ چیتبال را گرفت هم برایم جالب بود.
من هم حالا احساس بهتری دارم...هم پوریا خوشحال است و باور می کند در خاکی زندگی می کند که تلاش کند حتما به نتیجه می رسد و البته به لطف آقای نور آقایی و هم اینکه من بالاخره توانستم کاری بیشتر از اینکه قصه زیست توپ و چیتبال را هر جا نشستم ،گفتم ،انجام داده ام
اینجوری می شود که آب و هوا و زمین بیشتر می شود و جیرجیرک ،شبها،در متن موسیقی ماه و خاموشی ژرف آواز می خواند
البته با اجازه اسماعیل آقا خویی و شعر وقتی که من بچه بودم...
بلاگ چیتبال در لینکهای سمت چپ هست و این هم لینک شاهکار عموزاده جانمان
http://nooraghayee.com/?p=26229