اندر حکایات یک گوش لَب پَر
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢   کلمات کلیدی:

تابستان 84 بود که کارشناسی،دانشگاه علامه محدث نوری قبول شدم.

به مهندس منیری،استاد محبوبم که خبرش را دادم ،گفت آنجا چیز تازه ای به تو یاد نخواهند داد.برو بچرخ .

 

 

برای خودم یک کتاب گیتا شناسی گرفتم.آمل،بابل،ساری،چالوس،نوشهر،شهسوار و رشت را چرخیدم و مسیر از نور تا شاهرود را تجربه کردم....وقتی به گوش لب پَر خودم نگاه می کنم که چه ماجراهایی از بیخش رد شد،بیش از آنکه بگویم عجب حرکتی بودهاااا،به یاد می آورم که همیشه خدا نگهدارترین و مهربان ترین است.

آدمیزاد همیشه زمزمه ها و اسرارهایی در گنج خانه سینه دارد که با خود به گور می برد.

با این همه ،با گذشت 8سال و چند ماهی که از نوشتن آن جمله ها برای خودم می گذرد،هنوز هم اگر قرار باشد این متن را باز نویسی کنم،آخرش ختم می شود به همین که:"...خوشبخت آنهایی که نخستین گامها را بر می دارند"