سرود پنجم سرود آشنایی های ژرفتر ست-حکایت روز دوم
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٧   کلمات کلیدی: شیراز،کاخ سروستان،کاخ فیروزآباد،قلعه دختر ،درخت بِنه،درخت بادام کوهی ،کنتو،سفزنامه،

 

 

سرود پنجم سرود آشنائی‌های ژرف‌تر است.
سرود اندهگزاری‌های من است و
اندهگساری او.
نیز
این
سرود سپاسی دیگرست
سرود ستایشی دیگر:
ستایش دستی که
مضرابش نوازشی‌ست-
و هر تار جان مرا به سرودی تازه می‌نوازد ( و این سخن
چه قدیمی‌ست!)
دستی که همچون کودکی
گرم است
و رقص شکوهمندی‌ها را 
در کشیدگی سرانگشتان خویش
ترجمه می‌کند.
آن لبان
بیش از آن که گیرنده باشد
می‌بخشد. 
آن چشم‌ها 
پیش از آن که نگاهی باشد
تماشائی‌ست.
و این 
پاسداشت آن سرود بزرگ است
که ویرانه را
به نبرد با ویرانی به پای می‌دارد. 
لبی 
دستی و چشمی
قلبی که زیبائی را
در این گورستان خدایان
به‌سان مذهبی
تعلیم می‌کند 
امیدی
پاکی و ایمانی
زنی
که نان و رختش را
در این قربانگاه بی‌عدالت
به رخی محکومی می‌کند که منم.

 ....

 

4 روز سفر و هر روز سفر مستقل خودش.من می خوام از روز دوم شروع کنم-

خانه اول:قلعه دختر

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خانه دوم:شهر گور یا همان اردشیر خوره

 

 

خانه سوم:کاخ فیروز آباد

 

جستنش را پا نفرسودم:
به هنگامی که رشته دار من از هم گسست
چنان چون فرمان بخششی فرودآمد.-
هم در آن هنگام
که زمین را دیگر
به رهائی من امیدی نبود
و مرا به جز این
امکان انتقامی
که بداندیشانه بی‌گناه بمانم!
جستنش را پا نفرسودم.
نه عشق نخستین
نه امید آخرین بود
نیز
پیام ما لبخندی نبود
نه اشکی.
همچنان که،با یکدیگر چون به سخن درآمدیم
گفتنی‌ها را همه گفته یافتیم
چندان که دیگر هیچ‌چیز در میانه
نا گفته نمانده بود.

 

 

 

 

 

 

 

برای تجربه درک مجازی مقیاس بنا کافیست قد بچه هارو تا طاق نسبت ببندید 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 این عکس ببینید. همین تناسبات عرصه ای هم در قلع دختر داریم.این تشابه ها،چه در تناسبات ،چه در تزیینات و فرم های گنبدها و شکل طاق ها بسیار جالبند.اینجا همین قدر که بگویم این عناصر را هر جا دیدید شک نکنید پای معمار ی پارتی ،به قول استاد پیرنیا وسط است.

 

 

خانه چهارم:کاخ سروستان،کاخ بانو

 

خاک را بدرودی کردم و شهر را
چرا که او،نه در زمین و شهر و نه در دیاران بود.
آسمان را بدرود کردم و مهتاب را
چرا که او،نه عطر ستاره نه آواز آسمان بود.
نه از جمع آدمیان نه از خیل فرشتگان بود،
که اینان هیمه دوزخند
و آن یکان
در کاری بی‌اراده
به زمزمه‌ئی خواب‌آلوده
خدای را
تسبیح می‌گویند. 
سرخوش و شادمانه فریاد برداشتم:
((-أی شعرهای من،سروده و ناسروده!
سلطنت شما را تردیدی نیست
اگر او به تنهائی
خواننده شما باد!
چرا که او بی‌نیازی من است از بازارگان و از همه خلق
نیز از آن‌کسان که شعرهای مرا می‌خوانند
تنها بدین‌انگیزه که مرا به کند فهمی خویش سرزنشی کنند!-
چنین است و من این را،هم در نخستین نظر باز دانسته‌ام.))

 

 

 

 

 

http://www.beinabein.com/post-167.aspx

تصاویر جدیدتر ،از بهار 93 از این کاخ در لینک بالا،متعلق به وبلاگ آقای گائینی هست.

در حقیقت پست ایشون دوباره نوشتن از این سفر در من زنده کرد.

من همیشه به یه ماجرا به شکل یه ساختار نگاه می کنم.سفرنامه نویسی ماجرایی که جزییات سفر+سفرنامه نویساش ساختارشو تشکیل می دهند.این یه اتفاق فردی محض نیست اگرچه در دلش ریز ماجراهای ریز،سفرهای درونی و اکتشافات درونی هم می تونه داشته باشه.وقتی یه ماجرایی رو از نگاه چند نفر ببینی بیشتر می شناسیش و خواهی نخواهی افق دیدت گسترده می شه.یاد می گیری حرفهارو بشنوی بدون اینکه کلمه ای رد و بدل بشه و در یه ساختار درست کار کردن و از هم خبر داشتن باعث می شه از اتلاف وقت و موازی کاری جلوگیری کنی،یه جهش ژنتیک جمعی صورت بگیره و از قهرمان پروری انفرادی که همه چی بندازی سرش و تماشا یش کنی،به سمت یه مجموعه قهرمان قدم برداری و از همه مهمتر بستر مناسبی برای ایده های پژوهشی خاص تر هم به وجود می یاد.

 

 

 

 

کاخ باز،بازِ پرنده

 

 

 

 

 

 

 

آخ!اگر  بدانید،این لحظه،این تصویر،که عمری در کتاب استاد محمد کریم پیرنیا زیارتش می کردم،حالا به چشم می دیدم چه حال جامه درانی داره...واولیلی!!!!

 

زمینی که آنها ساختند.

یه جمله سرخپوستی وجود داره که پای توسعه  پایدار وسط می یاد،نقل شماره 1 مجلسه

"زمین ارث پدران ما نیست،امانتی ست برای آیندگان"

یاد اون شعر می افتم که می گه:

"هیچکس در به درت نیست خیالت نرسد

هیچ تاجی به سرت نیست خیالت نرسد

حق نداری که بسوزانی و آتش بزنی

دلم ارث پدرت نیست خیالت نرسد"

هاها...سفرنامه یعنی از هر دری گفتن

*

نفسی بیاو بنشین،سخنی بگو و بشنو

*

 

و همه چیز دیدن 

 

اینجا دو منظر از آتشکده ایه که هنوز کاوش نشده و فقط دهانه اش بیرون بود. تجربه:در همچین سفرهایی چراغ قوه داشتن مهمه،فقط قبلش قوت روشناییشو چک کنید وگرنه شعله ظلمت شکونش بیش از اینکه اسباب بینایی بشه،اسباب انبساط خاطرو شادمانی می شه.

 کاخ از جایگاه آتشکده


 

....................................................................................

اما نمی شه که از درختان نگفت....همونها که قامت بلند تمنا هستند و ایستاده با خدا سخن می گن

البته اینجا یکم کوتاه بودند ...شایدم به علت خواص جغرافیاییشون نشسته با خدا سخن می گفتندنیشخند

 

 

 

 

 

فقط یک نکته:من از اینکه یه چیزی از جاش بکنیم ببریم یه جا دیگه بزاریم بدم می یاد.مخصوصا این قصه اگر در ارتباط با طبیعت باشه...خب،غریب را دل سر گشته با وطن باشد و اونچیزی که کنده می شه و برده می شه،با عبور زمان ارزشش به باد می ره و فراموش می شه.هیچ چیز بدون ریشه هاش دووم نمی یاره

ما که بین راه پیاده شدیم،باد بود و این چیزایی که الان به دفتر چسبیده شده،رو از زمین برداشتم.

 

 

 

 

چندین تا پی.نوشت مونده:

1- تصاویر کروکی ها از کتاب سبک شناسی دکتر پیرنیا،ست.این کتاب از بهترین هاست.البته جا داره بگم نقدهایی هم بهش وارد شده که باید حتما خوانده بشه ...ولی این کتاب مثل پدر بزرگی که دوسش داری

2-نقد سبک شناسی،به قلم دکتر سلطان زاده به انتشارات چهار طاق در بازار موجوده

3-اگر چه این پست خیلی طولانی شد،ولی هر چی کردم دیدم راه نداره چند تکه بشه، تمرکز رو مقایسه فضاها، نمایش همه چیز دیدن و ...را تحت تاثیر قرار می داد.

4-به هر رو این مجموعه و پستهای آینده از 2 بنای آتشکده به سبک پارتی بستر بسیار مناسبی برای یه پژوهش استخواندار درست حسابی ست.چیزی که مدتها در ذهنم غر می زد.اگر اطلاعات معماری کمی اینجا هست برای اینکه من وظیفه خودمو در اینجا سوال ایجاد کردن می دونم و لا غیر.اما از هر پیشنهادی برای پختن این مجموعه پژوهشی استقبال می کنم.در ضمن اینکه همه عکس های نمایش داده شده در اینحا،همه عکس های تهیه شده از آن نیست و به هر رو نمایش همه آنها درچهارچوب این آستانه نمی گنجید.

5-شعرهای اول بخشی از شعر "سرود پنجم"احمد آقا شاملو هست

6-سفر امروز ما تموم نشد.ما به شهر برگشتیم.....

نوشتنش را

این زمان بگذار تا پُست دگر