روزی به مثابه ;مهمان مامان;داریوش خان مهرجویی
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۸   کلمات کلیدی:

تصویر:آرامگاه خیام.معمار:استاد هوشنگ سیحون

 

  ای خدای پاک و بی انباز و یار           دست گیر و جرم مارا در گزار

یاد ده مارا سخن های رقیق             کان به رحم آرد تو را ای خوش رفیق

کیمیا داری که تبدیلش کنی             گرکه جوی خون بود نیلش کنی

این چنین مینا گری ها کار توست       این چنین تبدیل ها ز اسرار توست

مولانا

*

این ماجرا بهترین اتفاقش حضور فرشته کنارم بود.حضوری که اگه نبود،چقدر به من سختتر می گذشت.

*

یک دهان دارم دو تا دندان لق            می زنم تا می توانم حرف حق


خدا بیامرزد گل آقا را

 دور هم نشسته بودیم و گپ می زدیم که به من زنگ زدن.از بین اون 3نفری که بین ساعت 7 تا 8 30 شهریور تماس گرفتند ،با خانمی که اول زنگ زد کلی خندیدیم.وقتی بهم گفت 5 مهر سالن سران اجلاس باشم یا تقدیر شده از وبلاگم یا رتبه آوردم...بهش گفتم خانم جان...من یه دردمندم..یه قشر آسیب پذیر...یه خبر خوش درست حسابی بده...خندید و گفت بیا حالت خوب می شه.

دو آقای دیگه عکس می خواستند و سفارش تحویل می دادند که این ساعت بیا و ...و ...

*

تلفن که قطع کردم بنابر طنز خانوادگیمان نشستیم و همه ماجراهای فانتزی ای  که می تونه شنبه اتفاق بیفته رو تخیل کردیم و خندیدیم.

 

ساعت 12 که مراسم تموم شد،از آن احساس خوبی که اون خانم وعده کرده بود تنها چیزی که در کله ام چرخ می زد این بود که اصلا من اینجا چه می کنم؟!

نفر دوم را می توانید در سایت ببینید.

در مسیر دیدار از غرفه ها به یکی از داورها بر می خوریم...می خندد که "چرا به تو زنگ زدند؟من گفتم با پوریا تماس بگیرند که بیاد ازش به عنوان نویسنده 13 ساله تقدیر شه..."

*

1شنبه مدیر وبلاگ سفر به دیگر سو برایم تبریک نوشت.

*

2شنبه که فرشته برام پیام زد سرانجام شایسته تقدیر شدی تو سایت،زنگ زدم دبیر خانه....و سعی کردم توضیح بدم که به نظرم یک اشتباهی پیش اومده و اگه می شه لطفا چک کنن که اسم من اشتباهی جای اسم عموزاده 13 ساله ام رفته است که ناگهان صدای آنور خط تمام خستگی ها و رفتارهای اشتباه دیگران را سر من خالی می کند و یه یک ربعی از هر دری می گوید و اینکه هیچ اشتباهی رخ نداده ست....در نهایت وقتی می گویم..خب به سلامتی...پق می زند زیر خنده و خداحافظ.

من بهت زده قطع می کنم.با بنوشه داریم می رویم سمت دروازه دولت.می خندد و می گوید عصبانیت آدمها مثل زباله های آدم می ماند.گاهی تقصیر تو نیست ولی پیش می یاد که زباله دانی دیگران شوی.

تصویر مربوط به هفته سیستان و بلوچستان در خانه هنرمندان است.1390

یکی از میان برنامه ها،حرکات موزون با موسیقی با مضمون اتحاد اقوام و هم پیوندی اساطیر و قهرمانان دفاع مقدس بود که ختم شد به نواختن "ای ایران ای مرز پرگهر".اینکه دیدم تک تک مدعوین به احترام این نوا برخاستند به طوری که تا پایان قطعه همه ایستاده بودند ،تجربه حسی خوبی بود.به نظرم میراث فرهنگی یعنی همین.ارزشی که خود می بوید و ساری و جاری در رگهای مخاطبانش می جوشد.

*

مراسم چطور بود؟بی نظیر...یک مراسم بی نظیر....زیباترین تصویری که می توانم برایتان شرح دهم ختم می شود به اینکه فیلم "مهمان مامان"داریوش خان مهرجویی را ببینید و آن قسمتهای مفرحش را حذف کنید.

راستی...در خلال درد دل های تحکم آمیز آقای دبیر خانه متوجه شدم رتبه های دوم و سوم دیگر رشته ها به علت کمبود وقت،بعد از مراسم در غرفه میراث فرهنگی جوایزشان را دریافت کرده اند...

برای پوریا همین قدرش را می گویم که اشتباهی پیش آمده و قرار بوده از او تقدیر شود.

می خندد.می گوید دیدی...همان کتابی هم که گفتم بهت ندادن...بعد می پرسد چرا پارسا را نخواستن ؟می گم چون تو مرتب می نویسی...می خندد