تهران من سلام
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۸   کلمات کلیدی: تهران

پس کوچه های انقلاب

 1آبان به همت موسسه تهران،روز تهران است،روزی که برای  تهران جشن تولد می گیرند.اما از من که بپرسید برایتان از نورنبرگ شولتز می نویسم که معتقد است "شهر جایی ست ،که وقتی یک پسر بچه با دوچرخه اش به بازی می رود،هنگام بازگشت به خانه می داند که در آینده می خواهد چه کاره شود....."و اضافه می کنم به نظر من تهران انقدر لایه های اجتماعی ،تاریخی و ...دارد که می تواند چنین شهری باشد.به نظر من شهرها موجودات زنده ای اند.جنسیت ندارند اما سرشار از شخصیت هستند.هر بار که پا بر روی پوستش می گذارید حس شمارا دریافت می کنند و شکل خود شما در تمام روز همپایتان می دوند.

بریانک 

این روزها کم نیستند  کسانی که به هر دلیلی این پایتخت  نازنین را می کوبند.با کلماتشان،با قدمهایشان،سرمایه هاشان و ... اما من دوستش دارم.هر بار که کسی ازم می پرسد چرا از این مملکت نمی روی؟همین را می گویم.می گویم آب و هوای اینجا با دل من سازگار است،هنوز کسی زورش نرسیده که این علاقه را از من بگیرد.می گویم من از قدم زدن در این شهر،از میان همین مردم بودن شادم...

 برای همین هاست که شهر هم قصه های ریز و درشتش را برایم نشان می دهد.افسانه های کوچکِ بودنِ مردمی که اگر نخواهی نمی بینی.

اولین مواجه من ،با شهر 19 سالگیم بود.شهر وحشت.از قطار پیاده شدم،نگفته بودم که می آیم.از راه آهن که آمدم بیرون احساس کردم تاریکی مرا در بر گرفت.یک لحظه از ذهنم گذشت برگردم و تلفن کنم(سال 80 تلفن همراه هنوز انقدر عمومی نشده بود) اما پا سفت کردم و این شد که کم کم چشمانم به جای دیدن چهره های ترسناک،چهره های مهربانی را دید که می شد با خیال راحت ازشان راه رسیدن به خانه را بپرسی.از همان شب بود که داستان من و پایتخت شروع شد.داستانی که پایانی ندارد.....

  ونک-خدامی

 بریانک

 پس کوچه های انقلاب

 عباس آباد

 مفتح(رزولت)

 عباس آباد

 پس کوچه های انقلاب

 عباس آباد

  پس کوچه های انقلاب

 درختمون

 واگن بانوان مترو-خط تجریش

  پس کوچه های انقلاب

 خط عابر پیاده

این پست ستایشی برای شهری ست که وقتی برگه اول شناسنامه ام را باز می کنم،اسمش بالای اسم پدر و مادرم نوشته شده.اگر به جای تهران می نوشتند تبریز،پس حتما پستی در ستایش تبریز می نوشتم،اگرچه تبریز به تنهایی هم شهر پر ستایشی ست.می خواهم بگویم به اسناد هویتیمان بی اهمیت نباشیم و بدتر از بی اهمیتی،ازشون متنفر نباشیم..تهران شهری ست که همه مارا در آغوش گرفته و به هر رو با همه زنجیرهایی که ما به پایش بستیم به پیش می رود.پای دردها و شادی هامایمان ایستاده.به نظر من مهمترین مسئولیت انسانی هر فردی این است که جایی قدم  گذارد که دوستش داشته باشد.دوست داشتن است که توجه می آورد،تفییر می آورد و بهبودی و تهران با همه دردهایش شایستگی این بهبودی را دارد.

پی نوشت:تصاویر از مجموعه "تاریخ برشهر"-پایتختمون انتخاب شده اند.