در آستانه:فضایی میان خانه و کوچه
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢   کلمات کلیدی:

دوستی دارم که می گوید کشف راههای تازه و تجربه فضاهای نو و شناخت مردم نیازی به درنوردیدن مرزهای بی شمار ندارد،جستجو را می توانی از کوچه آغاز کنی.....من اضافه می کنم جستجو در درون آدمی شکل می گیرد..."تابستان 91 بود که نوشتم:مارسل پروست می گه:"سفر برای اکتشاف دنیاهای جدید و بازدید از سرزمین های تازه نیست،بلکه یافتن چشم های جدید است.

بزرگ علوی یه "چشمهایش"نوشت که حالا حالاها دست به دست دنیارو می گرده

به مولوی فکر می کنم که تست لیاقتش درست پس داد و از شمسش نترسید وما حصل این بی پروایی چوپانی خلق شد تو مثنوی معنوی که دنیارو برای یافتن گنج خوابش زیر پا گذاشت و دست آخر اون گنجو پای درخت انگورخونه اش پیدا کرد و اینم به افتخار شیخ دوست سعدی که می گه:"بسیار سفر بایدتا پخته شود خامی

صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی"

من هنوزنمی دونم پرتغال فروش قصه کدوم وری رفت؟"اما این پست تقدیم به همون دوسته که به نفس جستجو اعتقاد داره.

بهش می گم باغ پشت خانه.بچه که بودم از دیوار ردم می کردن و با بچه های همسایه تو حیاط بازی می کردیم.بچه ها رفتن و حیاط مونده و دلخوشی من به اینکه هنوز پنجره آشپزخانه خانه مان رو به درختان باز می شود

نمای حیاط از ایوانم.اینجا گوشه من است.صدای اذان که شب می آید مهمان گلدانهایم می شوم.کف بالکن که می نشینم احساس می کنم آسمان مهربانتر نگاهم می کند.اینجا زاویه من است.سنگ صبورم و قبایم که نگرانیها و غصه هایم را درونش بپیچم تا بتوانم ادامه بدهم.

رو به کوچه

ژاک برل در قطعه ای از شعرش می گوید:"برایت آرزو میکنم که با آواز پرندگان بیدار شوی

و با خنده ی کودکان..."این تجربه هر روز من است....شادی من و گنج پنهانم

بلبل خرما...گاهی هم سار می آید...اما هنوز ندیده ام نوکی به دانه بزنند.می آیند به قمری ها و کبوترها و من که مشتاق بودنشانم، نگاه می کنند و می روند...

نماینده های گلدانهای ایوان

حیاط پشتی....دیدن بازی سایه های پله فرار بر دیوار برایم همیشه تازه و هیجان انگیزه...انگار شاهد معاشرت خورشید با ساختمان هستم....به خودم می گویم باشد که آفتاب گسیخته اش دارد....