آموز آباد-92.5.10-من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی/گل بر می افشانم

امروز آموز آباد من عجیب یاد این شعر خدا بیامرز فریدون خان مشیری انداخت:

".....

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک  از آلودگی پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم

امید روشنائی گر چه در این تیره گی ها نیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت..."

 

امروز روز لباسهای ماست.....

 

 

 

 

 

 

یک روحیه جالبی که در متن آموز آباد بود این بود که با هر چه که داشتیم بهترین کار را می کردیم.نهایت بهینه سازی رخ می داد.حتی آبی که گِل های دستمان را می شستیم مستقیم به فاضلاب نمی رفت.اول به یک استانبولی  هدایت می شد و از آن در درست کردن ملات استفاده می شد.

نخ ها یادتان است؟این ها همان هایند....تا کارفرما برسد می خواستیم نشان دهیم بعضی از این  طبقه ها جای چیدن وسایل ریزه میزه است که بودنشان الزامی نیست اما صفا دارند.

 

 

 

 

 

 

مهمان امروزمان در بخش احسان تاجزاده از اعضای خوشه سار بومی و مدیر خانه بوتیمار قهی اصفهان بود.لینک خانه بوتیمار را برایتان می گذارم.http://www.khanehbootimar.com/Persian/Default.aspx

 

شنیدم در یکی از روزهایی که من نبودم حامد ناصری،از اعضای خوشه سار بومی ،روستای قلعه بالای شاهرود هم  به یاری آمده بوده است.

از خود آقای ناصری چیزی در اینترنت نیافتم اما لینکهای پایین شاید خبر رسان های مناسبی باشند.

http://baatabiat.persianblog.ir/tag/%D8%AD%D8%A7%D9%85%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1%DB%8C

http://baatabiat.persianblog.ir/post/11

http://shadgholikhan.blogfa.com/post/4

 

 

 

یاد قطعه پیرهن خوانی از آلبوم لباسخوانی افتادم:"

و من به هیات پیراهنی برای زنم ...

و سال‌هاست که در حال پیرتر شدنم

 

تمام البسه‌ی پشت شیشه معتقدند

که: بس که بی‌سروپایم، شبیه پیرهنم

□□

مرا- تو را به خدا!- یک نفر پسند کند

مرا که هدیه‌ی ناقابلی به یک بدنم!

 

شبی تو می‌رسی از پشت پنج‌شنبه‌ی بعد

نگاه می‌کنی از پشت ویترین به تنم:........"

/ 8 نظر / 34 بازدید
امید

درود بر شما چه عکسهای خوبی و چه شعرهای خوب تری و چه تلاش خوب تر تری . خسته نباشید [لبخند]

شهریار

درود اشکان بروج را هم در جریان بگذارید ، نمی دانم شاید او هم می داند!

محمد گائینی

این شعر و عکس اول عالی بود لحظاتی ماندگارم کرد...

محمّد سهیلی نیا

سلام شفق جان پُستِ جدیدتو خوندم و دیدم ، جالب و دیدنی بود. شعرِ فریدون مشیری هم به دلم نشست. ممنون که به من سر می زنی و به امیدِ دیدارِ مجدد خدانگهدار

اشکان بروج

درود به شفق متولی من یکی از خادمان خوشه سار و تیم بوم گردی هستم خوشحال شدم که کیارش و احسان رو دیدم که باهات دارن همکاری میکنن موسسه ما تازه شروع به کار کرده و اسمش "بوم گردی" هستش من از اولین اعضای خوشه سار هستم که میخوام یه سر و سامونی به این داستان بدم تلفن من: 09127380368 ایمیل هم که هستش با هم در تماس باشیم که به شدت با هم کار داریم من تا جمعه ایران هستم منتظرم. بدرود تا همین نزدیکی‌ها

علیرضا از دیدنو

سلام بسیار عالی بود حیف که نشد بیام انتخاب این شعر از فریدون مشیری عالی بود فقط با عرض معذرت ( من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم)...موفق باشی همیشه...

امید

سلام عکس چهارم رو باید فهمید - قشنگ با آدم حرف میزنه به امید روز فهمیدن خدا قوت

راوی

"چرا که عظیم ترین دیوارها همان هایی اند که در ذهنمان می سازیم" [گل]