با کاروان ایراج-آموزآباد

نخستین کاروان مرمتی آموزآباد روستای ایراج در تاریخ پنجم تا نهم آبان، به خوبی و خوشی برگزار شد. آبادگران از شهرهای تهران، کرج، شیراز، آباده، شهرکرد و اصفهان به ما پیوستند. در این چند روز دست در دست هم دادیم، پاکسازی و مرمت خانه را آغاز کردیم. انار و نعنا چیدیم، از چشمه آب آوردیم و زندگی در خانه ی روستایی را تجربه کردیم. در کویر ساز زدیم و خواندیم و از آسمان شب و گرمای آتش لذت بردیم. از خوان پر نعمت امید شجاعی، معاشرت گرم مازیار آل داوود، بازوی پرتوان علیرضا، دست پخت خوب زهره خانم و محبت مردم روستا بهره بردیم. سروسان حالا بزرگتر شده، شیوا، شیدا، شمیم، خاله مهوش، خاله عزت، آرزو، مرضیه، سحر، سمیرا، سیما، آذر، کتایون، آنا و بهار به جمع ما اضافه شدند و چند روز ناب و دوست داشتنی رو کنار هم تجربه کردیم.
Sarvsaan first voluntary work-camp accomplished in the village of Iraaj. We focused both on the tangible and intangible cultural heritage. The Participants experienced village lifestyle along with hands-on restoration activities of the muddy house. Moreover, we enjoyed exploring the central desert, talking with the villagers and investigating about the much hidden layers of their life, being far from the city chaos and build our dreams with our hands.

سمیرا نیکنام، کارشناس ارشد مهندسی معماری، تهران

من و دخترانی که نمی شناختمشان وارد فضایی شدیم در جو لایتناهی کویر. گویی هیچ کس در آنجا نبود .انگار مارا در گوشه ای از
جهان جا گذاشته بودند .وارد خانه ای شدیم در واهه ای به قدمت تاریخ 4000 سال .
من بودم و دوستانی که در راه سفر با آنها آنچنان در آمیختم که گویی سالهاست یکدیگر را میشناسیم .رفتیم و بازگشتیم با تنهایی و غربت عشق که در آن روستا جا نهاده بودیم و سادگی هایمان را...
و من انچنان گرم شمیم عشق بودم که گویی آذری را در وجودم می افروخت که باز نگردم به شهر به شهر شلوغی دروغ و گاهی نیرنگ.روستاییان به ما نجوای شیوای عشق را آموختند و شیدایی را بر جان ما می انداختند .من در صبحی جان افزا آنچنان سر گرم معجزه سحر سیمای کویر و نسیمی دل انگیز بودم که گویی امیدی شد بر جانم که میتوانم ایرانم را آباد کنم .آرزوهایمان را کوتاه کردیم آخر آرزویمان فقط یک چیز بود به دور از تمام ارزوها ... و آن هم سوار شدن بر مرکب الاغی در روستا بود.در تلاش بودیم و با اکنون هم آواز و مرضیه ای از خداوند به همراه کتایونمان بود که بهاری شد بر قلبانمان و سمیرا میرفت تا در دل الهه آب باد خاک و آتش شوری بر پا کند.

کتایون حسینیان، کارشناس ارشد مهندسی معماری، تهران

تجربه زندگی روستایی چیزی است که اگر از نزدیک حس اش نکرده باشی نه من می توانم توضیح دهم و نه تو می فهمی! به همین سادگی زندگی را واقعا زندگی کردن می شود مفهومش اما این بار با دفعات قبل فرق داشت. این بار ما تنها توریست های فرهنگی نبودیم که از روستایی بازدید می کردند، این بار ما آبادگرانی فرهنگی نامیده می شدیم که با شوری عجیب دل به صحرا زدند. این بار ما گروهی شدیم تا خشت بر خشتی نهاده و قدمی مثبت در جهت بهبود کیفیت ابنیه در روستاهای بی نظیر ایران برداریم و در این نخست سفر :

آموختم یکی برای همه و همه برای یکی و کار کردن گروهی اگر درست، با زمان بندی و مدیریت مناسب باشد تاثیر بسزایی خواهد داشت.

آموختم که بنای بومی را باید با مصالح بومی از نو ساخت، نه سیمان جای گل را می گیرد و نه هیچ بتن اکسپوزی زیبایی کاهگل را دارد، که این خانه ها با تمامی هیچ انگاشته شدن هایشان شاه نشین هایی بس زیبا هستند.

 آموختم کاهگل باید یک روز قبل ساخته شود تا به قولی قوام آید و دیواری که نیاز به مرمت دارد قبل از هر عملی باید تیشه خور شود و خیس بخورد تا کاهگل به آن چسبیده و بعد بعنوان نازک کاری و لایه آخر گل رقیق تر با ماله به بدنه ی آن کشیده شود تا زیبایی تمام آن یک دست نمود پیدا کند.

آموختم برای ترک نخوردن دیوار کوره بر اثر حرارت باید گل شور را با موی بز مخلوط کنیم تا بعنوان لایه عایق عمل کرده و ضمن حفظ زیبایی، مقاومت درونی کوره را نیز افزایش دهد.

آموختم هر اسمی در روستا داستانی در درونش نهان دارد و هیچ چیز بی معنی نیست و من باید "به محیط اطرافم حساس شوم"!

میراث ملموس و ناملموس را از نزدیک لمس کرده و فهمیدم که در روستاها مالکیت نه به داشتن ملک بلکه به داشتن حق آبه است.

آموختم با چند رنگ ساده کاموا می توان چشم زخمی زیبا بافت که به سادگی تمام به دیوار خانه ها خوش می درخشد و یادم آمد :"less is more!"

و یاد گرفتم نان پختن را!

در کنار این ها سکوت را از کویر یاد گرفتم، عشق را از دوستانم و کاستن از سختی راه را با همدلی و همزبانی گروهی درک کردم.

و در نهایت آموختم که هر کاری را بخواهیم با هم و در کنار هم می توانیم ب همتی تمام انجام دهیم.

ب امید ادامه دار شدن این آموزآباد های بی نظیر تا به روزی که هیچ خشتی از هیچ خانه ای فرو نیافتد و فراموش نشود..

آمین.

 

شمیم تعصب، دانشجوی مهندسی معماری، شیراز

 

When I first heard about this trip I couldn't even imagine myself going through it, I wasn't even sure if I am allowed to have the opportunity or not!
Now that I'm thinking of all my memories, friendships and moments I tell myself: god! This experience was truly beyond imagination! I am not the same person since I got back, There's a voice inside my head that keeps telling me: you were blind, you were deaf and you were cruel all the time and when I listen to it I get to the point where I accept the fact that I was busy with my routine, just ignoring everyone and living my own life without caring about people. But now everything's changed, this journey was only 3 days but I can feel from the bottom of my heart that I am 3 years wiser, smarter and happier. I am so much more inspired than I was before. I learned the real definitions of helping, kindness, staying strong, respect, communication, corporation, support and acceptance. Thank you Iraaj for making a strong and humbled person out of a mean one. :)

سحر خسروانیان، کارشناس ارشد مرمت بناهای تاریخی، آباده
آری...بالاخره بعد از سه سال انتظار ایراج افسانه ای را دیدم.
سه شنبه 5 آبان ماه 1394اصفهان آغاز دیدارمان شد اما انگار سال ها بود که همدیگر را می شناختیم.ساعت چهار صبح به ایراج رسیدیم.امید شجاعی عزیز و نسیم جان زند به استقبال مان آمدند.هوا بی نظیر بود و دلمان نمی آمد که بخوابیم. بالاخره طواف ایراج آغاز شد. دیدن خانه های خشتی با پلان ها و نماهای متفاوت،خانه های یک ایوانه و دو ایوانه،درونگرایی در عین برونگرایی، موهای افشان درختان مو،باغ های یاقوتی انار،سرو 700 ساله ایراج هوش را از سرمان برده بود.بعد از ناهار،مرمت خانه مازیار آل داوود با عنوان خانه صنایع دستی آغاز شد.با رقص و پایکوبی در گل،شور و مستی در جانمان افتاده بود.دیوارهای ایوان و تنور را خشت زدیم و دوباره دوباره در این سه روز بی نظیر متولد شدیم. حالا!!!شنبه 9 آبان ماه 1394است.هوای ابری آسمان با هوای دلمان یکی شده است.با اینکه جسم مان به وطن رسیده اما روح و دلمان در ایراج مانده است...

اذر میرزایی، کارشناس ارشد مرمت بناها و بافت های تاریخی، کرج

ساعت سه صبح به ایراج رسیدیم...سکوت کویر با صدای باد درهم می آمیخت...نور زرد- نارنجی چراغهای کوچه ها روی دیوارها، بافت کاهگلی شان را برجسته تر از آنچه که بود نشان می داد...

همگی هیجان زده بودیم...خواب و خستگی راه از سر و تنمان پر کشید و نمی دانم کجا رفت...

به طرف خانه ای راهنمایی شدیم... نور چراغ که از پوست کدو حلوایی دورش رنگ می گرفت و از وجود امن ساکنِ خانه گرما، ورودی خانه را روشن کرده بود.

این روشنایی امن، درِ چوبی سبز آبی را چنان با کاهگل دیوار هماهنگ می نمایاند، گویی از ابتدا به همین رنگ بوده است.

از دالان که به حیاط وارد شدیم شاخه های نخل های کوتاه و میوه های سرخ درخت انار، در نور نحیف معدود چراغها جلب نظر کردند و ما را وادار کردند برای دیدن برهای دیگر حیاط به دور باغچه بگردیم...بگردیم و در فضای صمیمی و دوست داشتنی این خانه، خودی را که آشوب شهر از ما می رباید، در یابیم.

حالا دیگر حیاط روشن تر از وقتی بود که به آن وارد شده بودیم... نه اینکه چراغ ها روشن تر شده باشند، چشمانِ ما برق افتاده بود...

سیما روانبخش،  کارشناس ارشد مهندسی معماری، کرج

شروع شده بود؛ اما اصل سفر، آبادگری روستای زیبای ایراج بود. بعدازآشنایی با دوستان مهربان که گویی سالهاست باهم صمیمی هستیم سواربرمینی بوس، راهی ایراج شدیم. در طول مسیر ، با دیدن ماه شب چهارده که با هاله ای به دور خود، خودنمایی میکرد،به راه ادامه دادیم.
حدود ساعت چهار صبح به ایراج زیبا رسیدیم. بعدازکمی استراحت و روشن شدن آسمان آبی و پاک ایراج و تقسیم وظایف میان دوستان، توسط نسیم جان مهربان، برای آشنایی با بافت روستا، همراه امید عزیز رهسپارکوچه های پرازسادگی و اسمهایی که هرکدام داستانی بی نظیر و حتی افسانه ای برای آدمهایی از جنس شهر داشت، شدیم.
بعدازآشنایی با روستا، برای مرمت خانه صنایع دستی، آستین ها روبالا زدیم و همگی مشغول کارشدیم. بوی مست کننده کاهگل و حتی ترس ازحضورموجوداتی که درابتداکارکردن را برای من سخت کرده بود، ولی باگذشت زمان خودراجزیی از آن خشت و گل دانستم وآزاد و رهابه کار پرداختم.
در این آموز آباد، درست کردن مالت کاهگل وپاخورکردن آن، تخریب و تیشه زنی دیوارها و سقف، پاکسازی تنورواتاق ها را آموختیم.
با دست گرفتن کاهگل، گویی تکه ای ازخود رادرآغوش گرفتم. حس نزدیکی به مردم ساده و عاشق روستا، حس نزدیکی به خود و حتی حس نزدیکی به خدای خود، در من ایجاد شد.
حس نزدیکی به خدای خود با حضوردرکویرادامه پیدا کرد. رصد ماه وستاره ها، گذر شهاب سنگ و دیدن راه شیری، نشستن دور آتش و گوش دادن به سازو صدای بابک مهربان و دوست خوبم آذر. حضوردرخانه مازیارونواختن ساز عجیب وغریب او.
و اما هرسفری را پایانی است. لحظه خداحافظی باامید عزیز و خانه پرازمهرومحبت او، مردم روستا و دوستانی که مهربانیشان فراموش نشدنی است، فرامیرسد. باکوله باری پرازمیراث ملموس و ناملموس، تجربه، همکاری، مهر، محبت، دوست داشتن و احترام راهی شلوغی شهروحضورمیان انسانهای آهنی میشویم.

برای پیگیری بیشتر اخبار گروه فرهنگی میراث سرو به آدرس اینستاگرام Sarvsaan  مراجعه و یا با ایمیل آدرس sarvsaan@gmail.com تماس حاصل فرمایید.

/ 0 نظر / 59 بازدید